** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۳۰ مطلب با موضوع «مریم نوشته ها :: روزمره گی» ثبت شده است

بعد از یه مدت طولانی سلام ...

فردا یه هفته میشه که من در شهرستان لواسان  مستقر شدم ...

الان هم خونه ایمو دیدم باهاش آشنا شدم و. تا حدودی اخلاقای شبیه هم داریم  ولی اون خیلی احساسیه ، دختر خوبیه ،هم سن خودمه سه ماه از من کوچیک تره ،دختر کردو اهل تسنن از شهر بوکان...

الان دیگه با مدرسه ام آشنا شدم ،یه مدرسه با دفتری که پنجره اش رو به کوه باز میشه میگن زمستون لباس سفیداشو میپوشه ...

الان دیگه بچه هامو میشناسم ،۱۵ تا دانش آموز که الان میشناسمشون که در چه درسی مشکل دارن ،میدونم کدومشون املاش ضعیف ، میدونم همشون تو ریاضی لنگ میزنن،، میپرسین چطور؟ ازشون تعیین سطح گرفتم که شامل دروس نگارش ،ریاضی  و املا میشد... همین کارم باعث شد همکارام مثل من قراره هفته ی بعد تعیین سطح بگیرن...

الان دیگه با مدیر مهربونمون آشنا شدیم که نمیخواد. تجربیات اول خدمت خودشو ما داشته باشیم برای همین بیش اندازه باهامون مهربونه زحمت بردن و آوردنمونم به پای ایشون افتاده ،خانمی که ۲۸ سال سابقه کار داره یعنی ۴ سال قبل از اینکه من به دنیا بیام....

با همه ی اینا تنهام ، به دور از خونواده ،دو روز پیش وقتی داداشم مامانمو داشت می برد تا درو بستم وسط حیاط بلند بلند گریه می کردم  نمیخواستم مامانم منو ببینه....

و نمیتونم الان ادامه بدم شب بخیر....

مریم **
۲۰ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۴۹ ۱ نظر

گاه آدم ، خود آدم، عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.درتو عشق می جوشد،بی آن که ردش را بشناسی.بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده ، روییده . شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی . عشق گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند. عشق ،خود مرگان است!
پیدا و ناپیداست ،عشق. گاه تو را به شوق می جنباند . و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد . حالا،سلوچ کجاست؟ این چاهی است که تو در آن فرو کشیده می شوی؛چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود. سلوچ کجاست؟


این روزا کتاب خوندن بهترین سرگرمیم شده.... البته الان سه روزه کتاب نمی خونم ... 
این مدت یه تصور رنگی از قلعه ی حیوانات ساختم ... با سانتیاگوی کیمیاگر به دنبال گنج شخصیش بودم.... با مرگان زندگی کردم ،و چه مردانه ایستاد و چه آشوبی در خانواده بخاطر نبود سلوچ به وجود اومد.... الان به دنبال راز چشم هایش بزرگ علوی ام....
شاید سه ساعت روی صندلی نشستن بدون هیچ تغییری برای خوندن کتاب غیر درسی قابل تحمل باشه ولی همچنان من نمیتونم درس بخونم:/
دیروز یه آقایی زنگ زد از طرف آموزش و پرورش برای گزینش محلی ،گفت اومدیم تو محله اتون کسی تو رو نمیشناخت گفت مطمئنی ۲۰ سال تو این محل زندگی میکنی!!؟؟
گفتم چون زیاد بیرون نمیرم شاید منو نشناسن ولی خونواده امو میشناسن یه چند تا سوال از خودم درباره ی خودم پرسیدن!!! 
گفت شماره یه نفرو بده بشناست....
خلاصه الان در مرحله گزینش محلی ام اگه خوب پیش بره باید برم برای دوره های مهارت آموزی!

امیدوارم حالتون خوب باشه و در سلامتی کامل به سر ببرین.....



مریم **
۲۲ فروردين ۹۹ ، ۰۲:۲۴ ۱ نظر

این چند روز اونقدر بخاطر آشفتگی های این چند روز آشفته بودم که حتی خبر قبولی آزمون استخدامی هم برام خوشحال کننده نبود...

۶ صبح جمعه ۹۸/۱۰/۱۳ بدترین خبر این چند سال زندگیمو شنیدم...

باورش سخت بود... مثل زمانی که کسی با خبر ازدست دادن عزیزش اول به صورت ناخودآگاه انکار میکنه... و بعد اشک ها که جاری میشه و سکوتی که نمیشه که شکسته بشه...

و همچنان وجودشون پایدار .... 

.

.

حالا بعد از یه هفته از این ماجرای تلخ حالم بهتر شده بود ،یادم اومد من باید با یه چیزی خیلی سخت به نام مصاحبه روبرو شم ،مرا واقعا یارای مقابله با این غول بی شاخ و دم نیست...

آموزش و پرورش ،آموزگار ابتدایی ، شهر تهران منطقه ۱۵ تا ۱۹ قبول شدم ، اگه میپرسین چرا تهران ثبت نام کردم ؟ باید بگم پدر گرامی بنده به من امر کردن ثبت نام کنم درحالیکه من یکی از شهرستان های اطراف شهر خودمون ثبت نام کرده بودم . و حالا که قبول شدم جواب پدر به من برای دلیلش:((فکر میکردم قبول نمیشی))

یعنی الان من برم بمیرم سنگین ترم...

و حالا از مردن که بگذرم ،موندم مصاحبه رو چیکار کنم ؟

زمانی که میخواستم نظرات دیگرانو راجع به مصاحبه بخونم با تصویر سازی چیزی که ازش حرف میزدن تپش قلب گرفتم ،فکر کنم با محیط واقعی روبرو بشم غش کنم....

الان مصاحبه شده برام ترسناک ترین چیزی که قراره تجربه اش کنم :(((

مریم **
۲۱ دی ۹۸ ، ۰۱:۰۵ ۴ نظر

افکارم این چند روز هر کدوم به سمتی پرت شده بودن ولی تونستم امروز جمعشون کنم ....

اتاقمو جمع کردم تا بتونم افکارمو جمع کنم و یه فکر اساسی بکنم ،این روش برای من همیشه کارساز بوده، جمع و جور شدن اطرافم باعث میشه یه خرده به خودم حرکت بدم ....

با سرما خوردگی شدید این روزا که دستاورد تغییرات آب وهوایی بوده، بالاخره تونستم این کارو انجام بدم ،هرچند با دوتا آمپولی که زدم امروز سرپا شدم ....

با جمع کردن اتاقم تموم اثرات درس خوندنمو پاک کردم تا شروع کردنم درست و از اول باشه... زوده ولی این باعث میشه بفهمم که یه کاری برای انجام دارم و سردرگم نیستم ...

تموم نوشته هایی که توی کاغذ نوشته بودم ، پاره کردم طوری که مجبور شدم سطل آشغال اتاقمو خالی کنم ...نمیدونم چرا؟

من در بیشتر اوقات دلایل کارامو نمی فهمم همونطور که دوسال پیش تموم نقاشی هامو پاره کردم و مدادامو شکستم تا سمت نقاشی نرم .... ولی امسال دوباره شروع کردم به نقاشی کردن ، همیشه دوس داشتم کلاسشو برم ولی نشد ،البته نشد که نه ،میشه گفت یکی از چیزاییه که منو بابام اختلاف نظر شدید داریم .... از همون چیزاییه که ساعت ها با بابام درباره اش بحث میکنیم و الان حدودا هشت سالی میشه به نتیجه نرسیدیم...

نقاشی امسالم متفاوت بود ،بعد از دوسال چیزای خوبی از آب درنیومد ولی همشونو به اتاقم در ویلامون چسبوندم... دیواراشو هم میخوام نقاشی کنم ... البته شروع کردم ولی دلخواهم نشد با مداد رنگی روی دیوار نقاشی کردن سخته ولی امکان پذیره جالب بود که هرچی بیشتر میگذشت بهتر میتونستم نقاشی رو پیش ببرم... البته تا زمانی که نتونم دوباره همون نصفه ونیمه چهره کشیدنو شروع کنم نمیتونم رو نقاشی هام حساب باز کنم....نمیدونم چرا دوباره نقاشی کشیدنو شروع کردم !؟ 

پی. نوشت: امیدوارم حالتون خوب باشه و دلتون شاد و سرزنده ....

درپس. پی.نوشت: عزاداری هاتونم قبول....


مریم **
۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۲۵ ۵ نظر

ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم ... وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن.... و البته تاحالا بخاطر هیچ عروسی اشک نریخته بودم ....

_انتخاب رشته کردم ،برای دیدن اعتماد بنفس بنده به عکس زیرمراجعه کنید


تا ببینیم کدوم دانشگاه افتخار اینو داره منو پذیرش کنه ... وگرنه باید بشینم یه سال دیگه بخونم :) و دنبال کارای تولیدی باشم تا حداقل اونو بتونم راه بندازم ....

_مریم هستم یک عدد چلاق.... پاهام بعداز دو هفته نه تنها بهتر نشده بلکه به مرحله ای رسیده که استخونم هم سوز میده هم خارش تازه دردم میکنه .... تازه با این پا باید به کارای خونه برسم چون پای مامانم به دلیل التهاب تکون نمیخوره :(



مریم **
۲۱ تیر ۹۸ ، ۲۲:۲۸ ۵ نظر
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا ... بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم ...
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار...
از پله های حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسایه جلوی نرده های در ایستاده ، میدونستم  اگه برم جلو میاد سمت نرده سرشو میاره تو یه جای منو بگیره.  دمپاییمو درآوردم  به صورت نمایشی به سمتش گرفتم ،رفت ..
خم شدم دمپایی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صدای پارس سگ به عقب پرت شدم .... و از اونجایی که شانس باهام یار بود سرم به باغچه حیاط برخورد نکرد....
فقط پاهام به دلیل پوشیدن دمپایی بزرگتر (دمپایی بابام) آسیب دیده که انشالله فردا مشخص میشه چش شده که نمیتونم بذارمش زمین....
اینطوری شد که سگ همسایه ازم انتقام گرفت ،من نمایشی پرت کردم اونم نمایشی پارس کرد تا منو بترسونه پس یک ،یک مساوی شدیم...
پی.نوشت:دقیقا همون پای چپمه که تاندونش کشیده شده بود ....
در پس .پی نوشت :از نظر مامانم من سربه هوا ،دستو پا چلفتی و لجبازم .... دوتای اول که مشخصه چرا ... آخریم بخاطر اینه که هرکار کردن برگردیم  یا برم دکتر بر گردم قبول نکردم .... 
 

این بود تعطیلات ما 



مریم **
۰۹ تیر ۹۸ ، ۲۳:۰۶ ۱ نظر

_چند وقتیه دوس دارم مطلبی بنویسم که قابل خوندن باشه ولی موضوعی پیدا نمیکنم ،البته دلیلشم میدونم اول اینکه رو آوردم به نوشتن تو دفترچه های قدیمم ....دوم  اینکه بیش از اندازه افکارمو نشخوار میکنم و این باعث میشه اون حس تازه بودن مطلب برام از بین بره و منصرف بشم از گفتنش....

داشتم به اتفاقات این چند وقت فکر میکردم ولی هیچ اتفاقی که زندگیمو تکونی بده پیدا نکردم ،البته بجز درس نخوندن این روزهام که خودش به تنهایی قراره کلا آینده امو جابجا میکنه ....

یه چیز تازه ای که در خودم کشف کردم اینه که بیش از اندازه داره اعتماد بنفسم پایین میاد و دایره روابط اجتماعیم داره کوچیک تر میشه و نمیتونم مثل قبل خوب حرف بزنم ، واقعا چرا ؟(ولی مامانم و دوستام مخالف نظرم درباره ی روابط اجتماعیم و کم حرف شدنم هستن  درباره ی اعتماد بنفس ازشون نپرسیدم چون میدونم اونا باهام هم عقیده ان) 


پی.نوشت: در طول نوشتن همش این جمله تو ذهنم میچرخید :((اوووووم دیگه چی بگم؟🤔))

درپس .پی .نوشت : داشتم کتابخونه امو نگاه میکردم یادم اومد من در باره ،مرگ اوه -شروع ماجراجویی لو -رسیدن هولدن به خونه -گذشتن از تونل افکار و عقاید هانس اشنیر و تصمیمی که عملی شد ،حرفی نزدم .....  درحالیکه خیلی وقته از خوندن این کتابا میگذره  بعضیاشون بر میگرده به قبل از عید ولی من هیچ حرفی درباره ی لذتی که از خوندن این کتابا بردم نزدم ،واقعا چرا؟؟؟




مریم **
۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۳۹ ۲ نظر

_۹۸/۲/۱۲ ساعت ۱۴/۳۰به محض رسیدن با یه قالیچه و ۹ متر موکت شروع کردم ، بعداز خوردن دو لیوان چایی و سه عدد تخم مرغ، دوباره شروع کردم ۲ تا قالیچه دیگه و  بعد ۲۱ متره دیگه موکت شستم و ۵ تا قالی شستم ۴ تا ۶ متری و یه ۹ متری .... و تا ساعت ۱۸/۳۰ کارم به پایان رسید ولی با دردی روبرو شدم که مرگ رو به چشم دیدم تو تمام عمری که از خدا گرفتم تا بحال اینقدر پشت سرهم تو آب نبودم ، کار یه عمرمو تو سه ساعت و نیم  انجام دادم.... شب از درد زیاد نمیتونستم بخوابم ....

_۹۸/۲/۱۳ و باز من وارد آب شدم و ۴۰ متر موکت شستم .... 

خلاصه مریم هستم = یک عدد کلفت 

پی.نوشت: تمام مدتی که مشغول شستن بودن هدفونم مثل همیشه حضورش پررنگ بود .... من بدون هدفونم هیچم زمانی که خسته میشدم صدای آهنگمو زیاد میکردم داد میزدم میگفتم صداتونو نمیشنوم پس صدام نکنین ... تو این دو روز خالم کنارم بود هرموقع پسر عمو هام ،یا دختر عمو هام می اومدن کارم داشتن  میگفت صداتونو نمیشنوه گلوتونو درد نیارین.... بعدش خودش می اومد جلوم با اشاره بهم حضورشونو اطلاع میداد ... راستی خالم آخرای روز اول که سه قالی مونده بود و روز دوم از اول کنارم بود و مسئولیت نگه داشتن شیلنگ رو بر عهده داشت نگه میداشت تا من سختم نشه ... و خدایی کمک خوبی بود مامانم همین کارم برام انجام نمیداد ...

در پس . پی نوشت: با تموم این دردا که هنوزم عضلاتمو درگیر خودشون کردن ،((خدا حفظت کنه )) این جمله از ته دل مامان بابام خیلی روی دلم مینشست ....


مریم **
۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۳۸ ۲ نظر

_ بالاخره درس خوندنم از امروز با دو صفحه خوندن شروع شد،هرکار کنم از درسم نمیتونم بگذرم ، هرچند تموم نشده باید فصل اختلالات اضطرابی امشب تموم بشه...

_ مامانم داره به پسر دایی یک و نیم سالم یاد میده منو بزنه ،اونم منو مث بز نگاه میکنه میگه ((بو))  و دستشو بالا برده .....و الان بالاخره اومد و زد و همچنان داره میزنه ... وقتی براش ادا در میارم مامانم بهم میگه اینطوری نکن بچه یاد میگیره😞

_ مامانم با دیدن این بچه فقط این جمله رو میگه ((چه آیَم اولده))...

_دو شبه با خوردن قرص خوابی که دکترم داد بالاخره دارم ساعت ۱۱ میخوابم.... 

_الان جایی نشستم که از هرطرف صدا میاد و واضح ترین صدا ،صدای مامانمه که ترکی و فارسی کانال به کانال میشه .... دوتا نوجوون به شدت شیطون که یکیشون از قصدش برای رفتن به رقص هبپ هاپ حرف میزنه .... و یکی که میگه مریم تو گوشیت چند تا بازی داریم و من با صدایی که که تو همه ی صدا ها گم میشه میگم من اصلا گوشیم بازی نداره....

پی. نوشت :نمیدونم چی نوشتم بعضی جاها فعل و فاعل و ضمایر جابه جا میشدن ....فقط میخواستم بنویسم تا یه جور ابراز وجود کرده باشم .... صدا ها خیلی گیج کننده است به دلیل واضح بودن توجه امو به موضوعی که برام جالب باشه جلب میکنه .....

در پس . پی نوشت: و همچنان افکار من حل نشدن ،دورتر به نظر میرسن ولی همچنان وجود دارن و خیلی از ساعات روز با یاد آوریش خنده ام میگیره ،ناراحتم میکنه  ،با خودم میگم نمیشه ، تو فکر میرم و خیال پردازی میکنم.... بیش از چیزی که فکر میکردم داره وقت گیر تر میشه و من درمانده تر....

مریم **
۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۱۲ ۶ نظر

روز های آخره، .و من مغزم خالیه از هر موضوعی به جز درس..

این روزا بیشتر سعی میکنم خواننده ی نظریه هایی باشم که بیشترشون برای یاد آوریه... وقتی میخونم بجای اینکه ببینم چی میگن و دقت کنم که برای تست زدن چه چیزایی ازشون مهمه ، بیشتر به فکر اینم کدومشونو رد میکنم و کدومشونو قبول دارم...

تا اینجا با نظریه پردازی که به شدت مخالف بودم ( البته در زمینه ای  که نظریه اشو خوندم) ملانی کلاین بوده .... در زمینه رشد

و نظریه پردازی که خیلی با نظرش حال کردم آرون بک بوده ( البته در زمینه ی خاصی که نظریه اشو خوندم )... در زمینه آسیب روانی

با روان تحلیل گری مشکل ندارم ولی با رفتارگرا های رادیکال بیشتر دوست دارم دشمنی کنم، انسان ماشین نیست.

هیچوقت انسان ماشین نیست....

ازانسان گرایی یا وجود گرایی خوشمان می آید ولی بیشتر با نظر راجرز....

خلاصه آمار این روز های من شامل این چیزاست ....


پی. نوشت: لعنت بر فکر های مزاحم موقع درس خوندن ، یعنی از اون لحظه هایی میشه که دوست دارم بلند بلند گریه کنم تازه اونم چه فکرااااااااااایی.... چند تا جمله ای که در برخورد با این فکرا برای خودم با صدای بلند میگم از خود این افکار ناامید کننده تره....


درپس. پی . نوشت: و من 15 ستاره ی روشن دارم که دوست دارم خاموششون کنم ولی زمان اجازه نمیده ... الان باید برم برای دور چهارم دوساعته....

مریم **
۱۹ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۵۱ ۱ نظر