** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب با موضوع «مریم هستم» ثبت شده است


_واقعیت امر اینه که جدی جدی معلم شدم ...

_محل خدمتم مشخص شده و من منتظرم پایه ای که باید درس بدم و مدرسه مشخص بشه ...

_منطقه یک تهران ، شمیرانات ،بخش لواسانات ......نقطه ها هم به معنیه اینه که بقیه اشو نمیدونم اینکه روستاست شهره کلاس چندمه و پسرونه است یا دخترونه (فقط اینو میدونم سال اول تدریس کلاس اول وششم نیست چون تخصصیه!!؟)

_مسئول منطقه از دستم خسته شده ،چرا؟ بخاطر اینکه هر روزبهش زنگ میزنم میگم چرا پایه امونو مشخص نمیکنین؟ما باید برای سرکلاس رفتن آمادگی داشته باشیم قراره به بچه های مردم درس بدیم خلاصه الان دو هفته است منو سرکار گذاشته همش امروز و فردا میکنه آخرین باری که بهش زنگ زدم گفت یکشنبه که امروز باشه ، و همچنان ....

جالب اینجاست میپرسه میخوای الان بدونی چیکار کنی؟! واقعا برام جای تعجبه از اینکه میخوام آماده باشم تا گند نزنم و کارمو درست انجام بدم براش سواله:(

_واقعا چرا؟! نه واقعا چرا ؟!چرا باید تعطیلی پنجشنبه ها لغو بشه ؟؟!! مدرسه میرفتم سال بعدی که فارغ التحصیل شدم تعطیلی پنجشنبه ها شروع شد الان که معلم شدم همون سال اول تعطیلی لغو شده ... و اینجا شانس میاد وسط تو چشام زل میزنه....

_هم خونه پیدا کردم ،البته اون بیشتر در جستجوی من بود ،از آذربایجان غربی میاد...

_آزمون ارشد شرکت نکردم ...چون درس نخوندم .. 

_با استادم صحبت کردم قراره پژوهشم به مقاله ای پر بار تبدیل بشه ،قراره فعلا به صورت فارسی دربیاد بعد به صورت انگلیسی ترجمه اش کنیم ...

_هنوز درحال رفت و آمد بین گرگان -ساوه ایم ،ماموریت بابام تموم نشده ، تحمل دو آب و هوای متفاوت خیلی سخته گرگان معتدل و بارون قشنگش ، ساوه گرم و خشک و آفتابی که بی رحمانه میتابه (از دیوارای خونه گرما بیرون میزنه) خلاصه سخته...


مریم **
۱۹ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۴۰ ۲ نظر

امروز سرگرم اتاق تمیز کردن بودم به گلام آب دادم غذا درس کردم ،مامانم مثل همیشه سرم غر میزد جوابشو ندادم با سیم هندزفری منو زد ولی بخاطر پرتاب بدش خورد به تخم چشمام که بسته بود ، درد نداشت ولی خودمو زدم به موش مردگی اون بیچاره هم فکر میکرد چشمام چیزیش شده ولی وقتی دید دارم میخندم با خنده اتاقم بیرون رفت....

 امروز  یک سال شد ... ۲۰ سالگی ازدواج کردم ،۲۲ سالگی طلاق گرفتم .... شاید عنوان مطلب برای خیلی از افرادی که این پستو میخونن عادی باشه ولی برای دختری به سن من که در یه خانواده سنتی بزرگ شده تا حدود خیلی زیادی غیر عادی به حساب میاد... برای خودم دیگه مهم نیست دیگران چی میگن چون با طلاق نگرفتنم کسی بهم این آرامشو هدیه نمیداد..

نمیخوام اینجا انتقال دهنده ی حماقت هام باشم تا یاد بگیرین شما این اشتباهو نکنین چون اگه اینطور بود الان منم در این جایگاه نبودم ،من فقط اینجا میخوام حرف بزنم تا بگم سخت گذشت ولی یکسال با سختی هایی که داشت آرامش خاصی بهم میداد...

وقتی آدمای اشتباهی وارد زندگیمون میشن ناخودآگاه مسیر زندگی وارد بیراهه میشه اونقدر درگیر حل مشکلات و اتفاقات میشیم که خودمونو یادمون میره ،برای من دقیقا همینطوری بود....

من عاشق همسرسابقم نبودم ،پسرعمه ای بود که یکسال یکبار اونم عید ها همیدگه رو میدیدیم.... ازدواجمونم به صورت رسمی و سنتی بود ... وقتی به سه سال پیش بر میگردم می فهمم یک ساعت و نیم صحبت نمیتونه به هیچکس یه شناخت کافی از طرف مقابل بده ولی من فکر میکردم شناخت پیدا کرم البته با تعاریفی که اطرافیان ازش داشتن ،من با تکیه بر نظر دیگران انتخاب کردم ،که این انتخاب تا حد زیادیش بخاطر دلسوزی بود .... دلسوزی،  برام کلمه خنده داری شده بیشتر از اینکه برام خنده دار باشه عصبیم میکنه .... اینکه برحسب اینکه کسی بیماره افراد دیگرو بذاری  کنار ،اخلاقیاتشو بذاری کنار احمقانه ترین کاری بود که من کردم.... اجبار ،اجبار و بازهم اجبار.... مجبور بودن به ازدواج ، همیشه مجبور کردن این نیست که تو روت بگن برو این کارو انجام بده گاهی اجبار کردن جملاتیه که هر موقع یادش میفتی اشکتو در میاره....(که البته این جملات خودش داستانی پشتش داره که شاید شماهم میدونستین بهشون حق میدادین،تنها کسی چیزی نگفت بابامو ریش قرمز بودن)

سه ماه اول بخاطر احمق بودنم از خودم خجالت میکشم ، بعد از سه ماه دروغا زیاد شد اسم یه خانم اومد وسط ((مینا)) خیلی دوس داشتم ببینم این مینا خانم همون کسیه که همراهش برای امضای وکالت طلاق رفته بود یانه...

سه ماه اول میخواستم یه کار کنم خودم دوسش داشته باشم اما کاری کرد همون  اعتمادی هم که بهش داشتمو از بین برد .... اول فکر میکردم اشتباه میکنم همه بودن یه طرف من یه طرف علاوه بر ناراحتی هایی که داشتم باید حرف هایی که گاهی اطرافیان خودم میزدنو تحمل میکردم ...

-واقعیت الان چند روزه به اتفاقات گذشته بر میگردم و از حالتای دست مشت شده و دندون های بهم قفل شده بهم دست میده ولی احساس میکنم نیازه آدم حماقتاشو به یاد بیاره تا دوباره تکرار نشن...

_همه فکر میکردن دچار یه افسردگی طولانی مدت بعداز طلاق میشم ولی خداروشکر نشدم  ،شما که غریبه نیستین خیلی وقتا حالم خوب نبود ولی نشون میدادم که برمیام از پس تصمیمی که گرفتم برای همین شروع کردم به قدرت نمایی...حداقلش اینه آرامش دارم...

-احساس میکنم به این اتفاق تو زندگیم نیاز داشتم تا بزرگ بشم ،همه چیزو با افکار خودم نسنجم به سادگی ازکنار موضوعات نگذرم به راحتی هرچیزی رو باور نکنم و مهم تر از همه اول خودمو درنظر بگیرم بعد دیگران .... هرکسی مسئول تصمیمات و اتفاقات زندگیشه ،هیچکس به اندازه ی خودم مقصر نیست نمیتونم مسائل پیش اومده رو سرزنش کنم بخاطر انتخابی که خودم داشتم.....

پی.نوشت:امیدوارم هیچوقت آدمای اشتباهی وارد زندگیتون نشن.... امیدوارم با عاقلانه ترین انتخاب عاشقانه ترین لحظات  رو تجربه کنین....


مریم **
۰۳ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۵۰ ۴ نظر

_۹۸/۲/۱۲ ساعت ۱۴/۳۰به محض رسیدن با یه قالیچه و ۹ متر موکت شروع کردم ، بعداز خوردن دو لیوان چایی و سه عدد تخم مرغ، دوباره شروع کردم ۲ تا قالیچه دیگه و  بعد ۲۱ متره دیگه موکت شستم و ۵ تا قالی شستم ۴ تا ۶ متری و یه ۹ متری .... و تا ساعت ۱۸/۳۰ کارم به پایان رسید ولی با دردی روبرو شدم که مرگ رو به چشم دیدم تو تمام عمری که از خدا گرفتم تا بحال اینقدر پشت سرهم تو آب نبودم ، کار یه عمرمو تو سه ساعت و نیم  انجام دادم.... شب از درد زیاد نمیتونستم بخوابم ....

_۹۸/۲/۱۳ و باز من وارد آب شدم و ۴۰ متر موکت شستم .... 

خلاصه مریم هستم = یک عدد کلفت 

پی.نوشت: تمام مدتی که مشغول شستن بودن هدفونم مثل همیشه حضورش پررنگ بود .... من بدون هدفونم هیچم زمانی که خسته میشدم صدای آهنگمو زیاد میکردم داد میزدم میگفتم صداتونو نمیشنوم پس صدام نکنین ... تو این دو روز خالم کنارم بود هرموقع پسر عمو هام ،یا دختر عمو هام می اومدن کارم داشتن  میگفت صداتونو نمیشنوه گلوتونو درد نیارین.... بعدش خودش می اومد جلوم با اشاره بهم حضورشونو اطلاع میداد ... راستی خالم آخرای روز اول که سه قالی مونده بود و روز دوم از اول کنارم بود و مسئولیت نگه داشتن شیلنگ رو بر عهده داشت نگه میداشت تا من سختم نشه ... و خدایی کمک خوبی بود مامانم همین کارم برام انجام نمیداد ...

در پس . پی نوشت: با تموم این دردا که هنوزم عضلاتمو درگیر خودشون کردن ،((خدا حفظت کنه )) این جمله از ته دل مامان بابام خیلی روی دلم مینشست ....


مریم **
۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۳۸ ۲ نظر
مریم هستم باکمی اغراق...
 
زن عبادت کار و پاکدامن و پارسا, دریای تلخ ,زنی که حدیث مردان را دوست دارد,درخشنده
 
معانی اسمم بود:)

حالا خودمو در قالب خصوصیاتم همراه با نظر کسایی که زمان زیادی رو باهام سپری کردن معنی میکنم:)

مادرم:ساده و زود باور یعنی هر کلمه ای وصف کننده این خصوصیات باشه مامانم به زبون میاره. تنبل و شلخته,بی احساس  کسی که نمیتونه خوب احساساتشو بروز بده

پدرم: بی احساس , دل نازک, رفیق باز, پررو و شیطون , کسی که زیاد وسط حرف می پره و گاهی وقتا یه جاهایی حرفایی میزنه که نبایدبزنه, کسی که میتونه وارث و نگهدارنده کتابخونه اش باشه,جالب اینجاست باهمه ی این چیزا منو مدیر میدونه میگه زیاد طرفدار داری دیگرانو جذب میکنی, ولی خودم به این موضوع شک دارم.

داداش بزرگم:  یاخیلی ساده ای یا خیلی زرنگی,هنوز در شناخت من شک داره.

داداش کوچیکم: خنگی

مادربزرگ و پدربزرگم: کسی که بهش هرچی بگی قهر نمیکنه , بیش از اندازه شاد و شیطون, هرزمان کمک بخوان اولین نفر بین 25 نوه و 6 فرزند ( از نظر مامانم در زمینه کمک کردن به مادربزرگ و پدربزرگم بنده خودشیرینم, هرکسی به جای من بود خودشیرین میشد وقتی مادربزرگم اونقدر عید حالش بد بود که داشتیم ازدستش میدادیم فقط به  من بدون چون وچرا اجازه میداد بهش غذا بدم و کارای نظافتشو انجام بدم, البته دوسشون دارم دوسم دارن:) )

خاله ی عزیزم : از نظر خاله ام من یک فرشته ی واقعیم, شاد , آشپز خوب ولی شلخته, از نظر خاله ام من کسیم که هم باعث شادیش میشم وهم کسی که ازش پشتیبانی میکنم و تشویقش میکنم و محرکشم...(گاهی اینقدر خاله ام از من تعریف میکنه به چیزی که هستم شک میکنم با اینکه خیلی پیشمون میاد و همه نوع شیطنت و عصبانیتی از من دیده, ولی فکر کنم یه چیز باعث میشه خاله ام اینقدر بهم علاقه داره اینکه  فکر میکنه من خیلی شبیهشم از نظر ساده بودن )

دوستام: خشن, مهربون,وحشی,کسی که آشپزیش خوبه, زود عصبانی میشه, کسی که زیاد بیرون نمیاد بیشعوره باید بریم خونه اشون ببینیمش, دست بزن داره, بی احساس تا زنگ نزنیم نه زنگ میزنه نه خبری میگیره تا زمانیکه ببنیمش,خرخون, منو بیشتر وقتا مامان صدا میکنن,قابل اعتماد, مثل پنگوئن راه میره, هرکی باهام آشنا میشه اولین جمله اش  اینه فکر نمیکردیم اینطوری باشی.


از نظر خودم : چندساله زود عصبانی میشم قبلا خیلی بهتر بودم, تاحدودی حسود تاحالا کسی بهم نگفته ولی خودم احساس میکنم ,نظم ندارم, درعین برنامه داشتن بی برنامه جلو میرم,خیلی هم تو کار دیگران فضولی میکنم , خیلی شیطونم جدیدا بیشتر شده,بیش ازاندازه احساساتیم ولی میدونم بروز دادنم با دیگران متفاوته,خیلی ترسو بودم ولی بعد از اتفاقاتی از بین رفته, الان خیلی نترس شدم, زود با دیگران ارتباط برقرار میکنم, کینه ای نبودم ولی جدیدا این خصلت بدو گرفتم قبلا اصلا نمیتونستم با کسی قهر کنم ولی الان خیلی راحت اینکارو میکنم و این خیلی اذیتم میکنه, با اتفاقاتی که تو زندگیم افتاده واقعا یکی از خصلت های اصلیم همون زود باوری و ساده بودنمه و اینکه راحت به دیگران اعتماد میکنم ولی الان خیلی کمتر شده, ودلسوزی بیش از اندازه ( و این حرف درسته که دلسوزی بیش ازاندازه به دو طرف ضربه میزنه),بیش از اندازه مضطرب بودم ولی خداروشکر خیلی خوب شدم .


عکس ها از یه دفتر قدیمیه زمانی که سوم راهنمایی بودم یعنی 8 سال پیش, نظر بچه های کلاس درباره ی  من .

بااینکه فقط منو شش ماه بود که میشناختن خیلی از خصوصیاتمو درست گفتن :)













* مریم هستم*



مریم **
۰۸ دی ۹۷ ، ۰۷:۴۳ ۲ نظر