** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

الان تو تاریکی محض نشستم دارم فکر میکنم به این چند وقتی که گذشت .... پنج روز دیگه دقیقا میشه یک ماه که معلم شدم ...

بچه هامو دوس دارم ،تشر زدن و داد زدن المیرا ناراحتم نمیکنه ،باعث میشه خنده ام بگیره ، خانم شما بلد نیستینِ مطهره ناراحتم نمیکنه باعث میشه احساس کنم دلم شاد میشه از زبون بازیه دختر کوچولوی تپلم... الان وقتی محمدپارسا میگه خانم وقتی شما توضیح دادین خیلی خوب یاد گرفتم انگار دنیا رو بهم دادن...خسته نباشید و دوستون دارم خانم ، گفتن علی اصغر باعث میشه دلم غنج بره... وقتی فرشته بهم میگه خانم شما مهربون ترین معلمم بودین باعث میشه مثل یه دختر بچه  کوچولو ذوق کنم...(نمیدونستم تا این حد بی جنبه ام)

دلم براشون تنگ شده ،نمیدونستم در عرض دو هفته اینقدر بهشون وابسته میشم ، دلم تنگ شده برای وقتی که تلاش میکردم اسمشونو بگم با اینکه فقط چشم هاشون دیده میشد ....

دلم برای مهدی پسر تخس کلاسمم تنگ شده ... 

معلمی شغل سختیه ، ولی شیرینی هاش بیشتره ، کلاسای غیرحضوری سخته ولی صدای بچه ها انرژی بخشه ...صبح استرس اینکه کلاسم یک دقیقه دیرتر شروع نشه شیرینه ... خانم حاضر گفتن بچه ها صبح و غروب که کلاس شروع میشه خوشیه واقعیه....

ولی با همه ی این ها هر روز سر خونواده غر میزنم که چرا معلم شدم؟ 

الان می فهمم چرا معلمی رو دوست ندارم؟ من میترسم از اینکه آینده ی بچه ای با حرف من خراب بشه میترسم،این بلوف نیست این یه واقعیته ، واقعیتی که از گفتنش ابایی ندارم چه اینجا چه وقتی دارم با خونواده ام صحبت میکنم بیانش میکنم...

من فهمیدم دیوانه وار عاشق بچه هامم ولی از اینکه آینده اشون با کوچک ترین حرفم خراب بشه میترسم....

مریم **
۱۰ مهر ۹۹ ، ۰۱:۳۳ ۴ نظر

بعد از یه مدت طولانی سلام ...

فردا یه هفته میشه که من در شهرستان لواسان  مستقر شدم ...

الان هم خونه ایمو دیدم باهاش آشنا شدم و. تا حدودی اخلاقای شبیه هم داریم  ولی اون خیلی احساسیه ، دختر خوبیه ،هم سن خودمه سه ماه از من کوچیک تره ،دختر کردو اهل تسنن از شهر بوکان...

الان دیگه با مدرسه ام آشنا شدم ،یه مدرسه با دفتری که پنجره اش رو به کوه باز میشه میگن زمستون لباس سفیداشو میپوشه ...

الان دیگه بچه هامو میشناسم ،۱۵ تا دانش آموز که الان میشناسمشون که در چه درسی مشکل دارن ،میدونم کدومشون املاش ضعیف ، میدونم همشون تو ریاضی لنگ میزنن،، میپرسین چطور؟ ازشون تعیین سطح گرفتم که شامل دروس نگارش ،ریاضی  و املا میشد... همین کارم باعث شد همکارام مثل من قراره هفته ی بعد تعیین سطح بگیرن...

الان دیگه با مدیر مهربونمون آشنا شدیم که نمیخواد. تجربیات اول خدمت خودشو ما داشته باشیم برای همین بیش اندازه باهامون مهربونه زحمت بردن و آوردنمونم به پای ایشون افتاده ،خانمی که ۲۸ سال سابقه کار داره یعنی ۴ سال قبل از اینکه من به دنیا بیام....

با همه ی اینا تنهام ، به دور از خونواده ،دو روز پیش وقتی داداشم مامانمو داشت می برد تا درو بستم وسط حیاط بلند بلند گریه می کردم  نمیخواستم مامانم منو ببینه....

و نمیتونم الان ادامه بدم شب بخیر....

مریم **
۲۰ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۴۹ ۱ نظر

عنوان گویاست ،معلم کلاس پنجم شدم ...

یه روستا در ۱۱کیلومتری لواسان...

دقیقا فردای روزی که پست گذاشتم پریا (هم خونه ایم)زنگ زد بهم گفت که پایه هامون مشخص شده من معلم پنجم ایشون ششم(بهمون دروغ گفتن که کلاس ششم و اولو به ما نمیدن).

برای همین تصمیم گرفتم اینجا بیشتر پست بذارم، انگار بیان گره گشای مشکلاتمه...

بعد از مشخص شدن پایه یه صحبتی با دخترعموم که ۱۱سالشه داشتم و کتابای پارسالشو ازش گرفتم  ،لطف کرد اومد یه توضیحاتی به طور خلاصه درباره کارایی که معلمشون انجام داده  بیان کرد...

باهاش صحبت کردم به عنوان کسی که دانش آموزه چه چیزی از معلمش میخواد،اولین چیزی که بهم گفت این بود که بین بچه ها فرق نذار وقتی دلیلشو گفت خیلی برام جالب بود که بچه ها به چیزایی که اصلا برای ما آدم بزرگا مهم نیست و خیلی راحت از کنارشون میگذریم و رفتار میکنیم به شدت توجه میکنن...

یه چند تا نظری که درباره ی کلاسم داشتمو براش گفتم باهام موافق بود. میگفتم استرس دارم میخندید ،میگفت اصلا سخت نیست معلم ما اینطوری بود از روی درس میخوند اگه متوجه نمیشدیم ،باز میخوند، میپرسید، بعداز تموم شدن هرفصل  امتحان میگرفت، نترس خیلی راحته:))))

محیط ناآشنا ،تنها ،کاری که تاحالا انجامش ندادم همه ی اینا دست به دست هم میدن تا سردرگم باشم ...

و مهم تر از همه موقعیتی که نتونم آینده امو پیش بینی کنم حتی یه درصد نمیدونم قراره چی بشه و این برای من یعنی دیوونه شدن  ....

نمیخوام بهش فکر کنم فعلا میخوام چشمامو ببندم تا این مه که مسیر زندگیمو گرفته نبینم . تا بتونم با سنجیدن محیط و موقعیت جدید تصمیم بگیرم ،برای همین دوس دارم این چند روز زودتر بگذره....


  

مریم **
۲۲ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۳۴ ۳ نظر


_واقعیت امر اینه که جدی جدی معلم شدم ...

_محل خدمتم مشخص شده و من منتظرم پایه ای که باید درس بدم و مدرسه مشخص بشه ...

_منطقه یک تهران ، شمیرانات ،بخش لواسانات ......نقطه ها هم به معنیه اینه که بقیه اشو نمیدونم اینکه روستاست شهره کلاس چندمه و پسرونه است یا دخترونه (فقط اینو میدونم سال اول تدریس کلاس اول وششم نیست چون تخصصیه!!؟)

_مسئول منطقه از دستم خسته شده ،چرا؟ بخاطر اینکه هر روزبهش زنگ میزنم میگم چرا پایه امونو مشخص نمیکنین؟ما باید برای سرکلاس رفتن آمادگی داشته باشیم قراره به بچه های مردم درس بدیم خلاصه الان دو هفته است منو سرکار گذاشته همش امروز و فردا میکنه آخرین باری که بهش زنگ زدم گفت یکشنبه که امروز باشه ، و همچنان ....

جالب اینجاست میپرسه میخوای الان بدونی چیکار کنی؟! واقعا برام جای تعجبه از اینکه میخوام آماده باشم تا گند نزنم و کارمو درست انجام بدم براش سواله:(

_واقعا چرا؟! نه واقعا چرا ؟!چرا باید تعطیلی پنجشنبه ها لغو بشه ؟؟!! مدرسه میرفتم سال بعدی که فارغ التحصیل شدم تعطیلی پنجشنبه ها شروع شد الان که معلم شدم همون سال اول تعطیلی لغو شده ... و اینجا شانس میاد وسط تو چشام زل میزنه....

_هم خونه پیدا کردم ،البته اون بیشتر در جستجوی من بود ،از آذربایجان غربی میاد...

_آزمون ارشد شرکت نکردم ...چون درس نخوندم .. 

_با استادم صحبت کردم قراره پژوهشم به مقاله ای پر بار تبدیل بشه ،قراره فعلا به صورت فارسی دربیاد بعد به صورت انگلیسی ترجمه اش کنیم ...

_هنوز درحال رفت و آمد بین گرگان -ساوه ایم ،ماموریت بابام تموم نشده ، تحمل دو آب و هوای متفاوت خیلی سخته گرگان معتدل و بارون قشنگش ، ساوه گرم و خشک و آفتابی که بی رحمانه میتابه (از دیوارای خونه گرما بیرون میزنه) خلاصه سخته...


مریم **
۱۹ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۴۰ ۲ نظر

 

گوش کنیم🎧

امسال چهارساله که این آهنگ یکی از آهنگ هاییه که هنوزم که هنوزه برام تکراری نشده دربین آهنگ های فرانسویم از همه بیشتر بهش گوش دادم ....
با اینکه باهاش خاطرات بد دارم همچنان دوسش دارم ...
 
خواننده :لارا فابیان
 

 
 
 
مریم **
۳۱ تیر ۹۹ ، ۰۲:۱۰

چارچوب زندگی ....

دقیقا قبل از اینکه یه عنوان انتخاب کنم یه چارچوب چوبی شبیه به یه قاب عکس خالی جلوی صورتم ترسیم کردم به صورت خیالی دستم گرفتم و یه بار سرمو فرو بردم تا ببینم اندازه رسمش کردم یانه !!(خوشبختانه اندازه بود )

بعد دقیقا جلوی صورتم قرار گرفت ، با حرکت چشمام هر ضلع یه قسمت از آینده ای میشه که میخوام ادامه بدم ،زندگیش کنم ، براش وقت بذارم ...

چرخش چشم به سمت بالا خوشحال بودن خونواده ام و هرکسی که کاری بتونم براش انجام بدم ...

چرخش چشم به سمت راست تحصیل...

چرخش چشم به سمت چپ پیشرفت شغلی...

چرخش چشم ها به سمت پایین .......... براش برنامه ای ندارم ، قرار بود این قسمت خودم باشم ولی برنامه ای براش پیدا نمیکنم ، همه ی موارد بالا منم ولی نمیشه خود من باشه ، من با این کارا میخوام در اجتماع فعال تر باشم ، یه جاهایی خودمو ندید بگیرم تا بتونم وجهه اجتماعی خوب کسب کنم این یه واقعیته...

خیلی دوس دارم یه برنامه ی شخصی داشته باشم تا حالم خوب بمونه ولی پیداش نمیکنم ، درسته با همه ی اون موارد حالم خوبه ولی خودم و اهمیت به خودمو پیدا نمیکنم ، من در همه ی اضلاع چارچوب زندگیم هستم ولی منِ کامل نیستم....

داشتم به این فکر میکردم چون به دنبال خوب دیده شدنم فکر میکنم باید خودمو کامل نشون ندم ؟؟؟ولی من نمیتونم دیگرانو ناراحت کنم یا ندید بگیرمشون ، در جامعه باید اول اطرافیانو درنظر بگیرم  بعد خودمو  برای همین باید این ضلع شخصی یه برنامه داشته باشه چیزی که بتونه منِ کامل باشه بدون هیچ کم و کاستی ....

 یه زمانی که من و همه چیز من باشه.....(یه زمان هایی برای خودخواهی)




مریم **
۱۴ تیر ۹۹ ، ۰۳:۵۰ ۱ نظر

نمیدونم وقتی این جملاتو می بینی چه عکس العملی نشون میدی ؟! تمام این جملات همین الان به ذهنم میرسه و اینجا پیاده میشه....

این تبریک به خودته به خودِ خودت ،بهت تبریک میگم چون ازت راضیم ...

تولدت مبارک :بخاطراینکه مشخص تر از پارسال قدم برداشتی ، عاقل تر شدی ، اشتباهی نکردی که ازش خجالت بکشی،باعث ناراحتی کسی نشدی که عذاب وجدان داشته باشی  ....

جوری زندگی نکردی که از این ۳۶۵ روزی که گذشت ناراضی باشی ...

شاید دیگران فکر کنن اشتباه داشتی ولی از نظر من اشتباه نبودن ،بلکه چیزهایی بودن که باید اتفاق می افتادن ...

تو این یه سال اتفاقات خیلی کم بود ولی بود،اگه نبود که زندگی نبود....

بازم تاکید میکنم که فراموش نکنی مریم خانم تو این یه سال اشتباه نکردی ،زندگی کردی...

سالی که گذشت رضایتمو جلب کردی ، پس بازم تولدت مبارک خانم!!

_با خوندنش لبخند میزنم:)



مریم **
۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۷:۵۴ ۲ نظر


نتیجه گزینش خیلی وقته اومده ولی بسی تعجب برانگیز بوده اونم اینکه از منطقه ۱۵تا۱۹تهران منتقل شدم منطقه یک تهران و دوسالی رو باید در روستاهای لواسانات و رودبار قصران  گذر عمر ببینم...

چهارشنبه تعهد ۱۰ساله امو ثبت کردم ولی هنوز برای تست پزشکی نرفتم،هفته پیش دوره های مهارت آموزی ثبت نام کردم  ولی همچنان سیستم درحال ثبت نامو بهم نشون میده ... و نقطه قوت این ماجرا اینه که دوره مهارت آموزیم  تو شهر خودمونه:)


در ساوه.....

به دلیل کار پدر گرامی در ساوه به سر میبریم ماموریتی که سه ماهی شاید طول بکشه ...

دیروز برای اولین بار وقتی با مامانم برای خرید بیرون رفتیم احساس میکردم مردم میفهمن من از یه شهر دیگه اومدم ، نمیدونم چه حسیه ولی حس خیلی مزخرفیه یه جور منو تو دو راهی قرار میداد ،از اینکه مثل زمانی که تو شهر خودمونم بیخیال به  کار خودم برسم یا اینکه نه مراقب باشم دور و برم چه اتفاقی میفته حتی مراقب قدم گذاشتنم باشم .... هرچند موقعیت پدرمم مزیت بر علت میشد....اینقدر حساس بودنو دوس ندارم ،دوس دارم وقتی بیرون راه میرم حواسم به خریدم باشه نه اینکه اونقدر معطوف به خودم باشه  که  پامو کجا میذارم مهم باشه.... خودم برای خودم بزرگش کردم میدونم ...ولی خیلی حس داغونیه ....

و یکی از بزرگترین مشکلات من مسیریابی غلطه...من تو مسیری که چنددقیقه قبل ازش ردشدم گم میشم ،نمیتونم پیداش کنم ، دیروز دوبار مسیرو داشتم اشتباه میرفتم مامانم مسیر درستو بهم نشون داد گفت باید از اینجا بریم...و بعد حرفایی که ازش شنیدم اینکه چطور میخوام تنها زندگی کنم وقتی یه مسیر ۱۰۰متری که رفتم  راه برگشتشو گم میکنم ....

مریم **
۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۷:۴۵ ۳ نظر


 الان یعنی زمانی که تا حدودی تموم مراحل پشت سر گذاشته شده باید بگم من اصلا به شغل معلمی علاقه ندارم ، هیچوقت از بچگی تا الان به تنها شغلی که فکر نکردم معلمی بوده ... 

دو روز پیش برای مصاحبه گزینش با هزار جور دردسر تهران بودم ...

تو راه همش به این فکر میکردم چرا وقتی علاقه ندارم دارم ادامه میدم ، وقتی رسیدم تهران برای مصاحبه وقتی اون خانم پرسیدن چرا میخوای معلم شی ؟ سکوت نکردم همون لحظه جواب خودمو گرفت ، من دارم ادامه میدم فقط بخاطر اینکه عاشق ارتباط برقرار کردن با بچه هام ... من به معلمی علاقه ندارم چون از تکرار و روتین کار کردن متنفرم ... اونجا فقط تونستم به جواب بدم اینکه من درک درستی از شغل معلمی ندارم فقط اینو میدونم عاشق بچه هام...

من خیلی راحت تر با بچه ها رابطه برقرار میکنم فکر میکنم اونا منو راحت تر می فهمن ، از زمانی که این آزمونو در کمال ناباوری خودم و خونواده ام قبول شدم همیشه به این فکر میکنم که میتونم معلم خوبی باشم ؟! 

معلمی  یکی از سخت ترین مشاغل به حساب میاد، من محصول نمیسازم تا به دست انسان برسه من قراره یه سال زمان زیادی از وقت یه شخصو بگیرم تا راهنماش باشم ... قراره یه ساله یه انسانو بسازم که میتونه از این یه سال به عنوان یکی از بهترین سال های زندگیش یاد کنه یا اینکه یکی از بدترین سال ها ، ساختن خاطره های خوب یا خاطرات بد و تلخ ...امکان داره هر رفتار من بعنوان معلم تاثیر زیادی در آینده یه شخص داشته باشه ...برای همین در هر مرحله این شک مثل خوره منو میخوره که میتونم واقعا معلم خوبی باشم یانه ...

ولی الانم میگم تا خدا چی بخواد، شاید تا چند روز دیگه نتیجه مصاحبه بیاد که رد شدم...



مریم **
۳۰ فروردين ۹۹ ، ۰۱:۴۱ ۳ نظر

گاه آدم ، خود آدم، عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.درتو عشق می جوشد،بی آن که ردش را بشناسی.بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده ، روییده . شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی . عشق گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند. عشق ،خود مرگان است!
پیدا و ناپیداست ،عشق. گاه تو را به شوق می جنباند . و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد . حالا،سلوچ کجاست؟ این چاهی است که تو در آن فرو کشیده می شوی؛چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود. سلوچ کجاست؟


این روزا کتاب خوندن بهترین سرگرمیم شده.... البته الان سه روزه کتاب نمی خونم ... 
این مدت یه تصور رنگی از قلعه ی حیوانات ساختم ... با سانتیاگوی کیمیاگر به دنبال گنج شخصیش بودم.... با مرگان زندگی کردم ،و چه مردانه ایستاد و چه آشوبی در خانواده بخاطر نبود سلوچ به وجود اومد.... الان به دنبال راز چشم هایش بزرگ علوی ام....
شاید سه ساعت روی صندلی نشستن بدون هیچ تغییری برای خوندن کتاب غیر درسی قابل تحمل باشه ولی همچنان من نمیتونم درس بخونم:/
دیروز یه آقایی زنگ زد از طرف آموزش و پرورش برای گزینش محلی ،گفت اومدیم تو محله اتون کسی تو رو نمیشناخت گفت مطمئنی ۲۰ سال تو این محل زندگی میکنی!!؟؟
گفتم چون زیاد بیرون نمیرم شاید منو نشناسن ولی خونواده امو میشناسن یه چند تا سوال از خودم درباره ی خودم پرسیدن!!! 
گفت شماره یه نفرو بده بشناست....
خلاصه الان در مرحله گزینش محلی ام اگه خوب پیش بره باید برم برای دوره های مهارت آموزی!

امیدوارم حالتون خوب باشه و در سلامتی کامل به سر ببرین.....



مریم **
۲۲ فروردين ۹۹ ، ۰۲:۲۴ ۱ نظر