** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

ازدواج کرد....

دوشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۶ ق.ظ

الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن ....

حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت...

چرا اطرافیان فکر میکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر میکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!

عموم به بابام گفت :بابام به من ، ویلامون بودیم ، ساعت ۸ غروب تا ۱۱ خوابیدم وقتی بیدار شدم بابام به اطلاع بنده رسوند ،اون شبو بخاطر خوابی که داشتم و برنامه ی طنزی که دیدم نخوابیدم و هشت صبح با سردرد از اتاقم به سمت پایین سرازیر شدم تا بشینم کنار مامان بابام و صبحونه بخورم ،و این شد فهمیدن من نخوابیدم(منی که هیچوقت برنامه خواب درستی ندارم) و شوخی پدرم با نگرانی که تو چشماش بود و همچنین حالت نگران مامانم برام اولین اتفاق جالب بود ....

و من برای اثبات اینکه ناراحت نیستم قسم خوردم که من چندبار بخاطر ترس زیادم  تو خواب میدیدم که دوباره با ایشون ازدواج کردم و هربار که از خواب بلند میشدم خداروشکر میکردم که خواب بوده .... بهشون گفتم: من که دیشب بهتون گفتم این بهترین خبر بود باز چرا نگرانین ؟دعا کنین خوشبخت بشه من با کاراش کنار نمی اومدم شاید همسر جدیدش اونقدر دوسش داشته باشه که با کاراش کنار بیاد .

 ......سکوت ،نگاه ...

مادربزرگ پدریم با گریه میگفت بخاطر چی ناهار نخوردی ؟بخاطر ازدواجشه ؟و من با خندیدن  باید ثابت میکردم بعداز صبحونه ای که خوردم خوابیدم و موقع ناهار بخاطر این پایین نبودم که داشتم هفتا پادشاه رو خواب میدیدم...

مامانم و زن عموم و مادربزرگم  روی مبلای بالکن نشسته بودن که رفتم بیرون کنارشون نشستم باز با ورود من حرفش پیش اومد  ،مادربزرگم دوباره گفت ناراحت نشی ؟و من باز باید توضیح میدادم اگر میخواستم ناراحت بشم چرا جدا شدم ؟! انشالله خوشبخت بشن .... به ناراحتیش میخندیدم...

بعداز اینکه از جدا شدن  ،همچنان سر جام بودم که مادربزرگ مادریم اومد گفت : ازدواج کرده شنیدی ،گفتم آره شنیدم انشالله خوشبخت بشه ...

نمیخوام بگم ناراحت نشدنم بخاطر اینه که خیلی آدم بی احساسیم نه ، اتفاقا برعکس اینکه دیگران فکر میکنن من خیلی شیطونم و محکم ایستادم و همچنان  دارم به مسائل زندگیم میخندم خیلی هم آدم احساسیم، بخاطر اینه که زمانی که متاهل بودم برخورد ها و اتفاقاتی برام افتاد که منو نسبت به این فرد بی حس کرد ....  



۹۸/۰۷/۰۸
مریم **

نظرات  (۳)

۱۱ مهر ۹۸ ، ۰۰:۳۴ نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

گاهی وقتا هردو آدم خوبن و مناسب ازدواجن اما نه برای همدیگه

پاسخ:
خیلی موافقم ،ما آدما بدنیستیم بد انتخاب میکنیم...
۰۹ مهر ۹۸ ، ۱۵:۲۹ mohammad.j n.safavi

اصلا چرا باید خبرای اوشونو پیگیری کنند

+هنوز پی نبردند شما چه قدر قوی اید^-^

پاسخ:
از مشکلات ازدواج فامیلی:/
فکر میکنم خیلی هم خوب عمل نکردم 
۰۹ مهر ۹۸ ، ۰۸:۳۶ هیوا جعفری

ببخشید نمی دونم چی بگم تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم 

الان چه احساسی داری؟!

پاسخ:
امیدوارم هیچوقت تو این موقعیت قرار نگیری عزیزم ...
هیچ حسی ندارم و مثل روزای دیگه برام عادی میگذره ولی بخاطر اینکه دیگران فکر نکنن ناراحتم باید به طرز عجیبی شاد بنظر بیام

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی