** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

طرح لبخندت باعث شد به خودم بگم برای اینکه انسان باشم سخته ...

 مسئله ای اذیتم کرد ، کاش یه کار اشتباه میکردم که تا این حد عصبانی نباشم... اگه میخوای بگی خودخواهم باید بگم درسته خودخواهم چون مثل خواهرم بودی، هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری شه ، کاش در حقت اینقدر خوبی نمیکردم ، درسته الان من در پلیدانه ترین و بدترین حالتم قرار گرفتم ...  

طرح لبخندت منو یه انسان بد میکنه ، اون روزایی که پا به پات بودم و درنظر نگرفتی ، کافی بود به من زنگ بزنی ، طرح لبخندت اذیتم کرد...

حرفات اذیتم کرد : مریم خودت میدونی چرا همون اول بهت نگفتم؟!

همیشه آدما نسبت به کاری عذاب وجدان بگیرن یا خجالت بکشن نمیگن ...

قبلا گفته بودم امکان داره تو میگفتی مگه من دیوونه ام ! باید بگم من دیوونه ام ، تو باعث شدی  دیگه کسی  برام قابل اعتماد نباشه ، برای ضربه خوردن ازت خیلی نزدیک بهت وایستاده بودم، کاش یه خرده ازت فاصله میگرفتم ، بخدا خیلی درد داشت ....

تو که دیگه باید منو بشناسی هیچوقت نمیذارم کسی از احساساتم خبر دار بشه ، همیشه کنارت می موندم تا تنهایی رو تجربه نکنی ولی وقتی برای اولین بار تا آخر راه باهات نیومدم باید متوجه شده باشی مریم قبلو خودت با دستای خودت از بین بردی ، بدترین حالت من تحقیر شدن و شکستن غرورم بود ، میخوام بهت بگم در بدترین روزای  زندگیم نذاشتم اشکی از چشمام پایین بریزه که دیگران ببینن ، ولی کار تو باعث شد تو خیابون مثل بچه ها اشک بریزم دقیقا همون زمانی که راهمو ازت جدا کردم یک قدم ازت فاصله گرفتم ، خواهر عزیزم هیچ چیزی مثل کار تو منو خرد نکرد....

من فقط نمیخواستم حال بد من تصمیمتو تغییر بده ، صبر و بغضم دقیقا بعد از یه قدم فاصله گرفتن ازت شکست ...

خنده ها و شوخی های اون روزم آخرین کاری بود که میتونستم بعنوان یه خواهر کوچیک تر انجام بدم...


       خوشبخت باشی از طرف مریم (یک غریبه)  

 



مریم **
۱۰ تیر ۰۰ ، ۰۱:۳۲ ۲ نظر

سلام...

میدونم سلامم به سردی زمستونه دلم سرد نیست حالت عادی داره ولی به طرز عجیبی سرم یخ زده و کلماتی منجمد شده در اون وجود دارن که حتی نمیتونن ذره ای تکون بخورن تا جاشونو به کلمات نو بدن....!

این مدت نبودنم پر شده با تصمیمات تازه از ازدواج نکردن به صورت دائم که مخالفانی داره که بهشون توجه نمیکنم  تا سفرهای طولانی که دوس دارم برم و خیلی چیزای دیگه که این پست را یارای نگهداریش نیست...

علاقه ی شدیدی به تنهایی پیدا کردم تو سطح شهر تو روزای سرد زمستون که هوا زود تاریک میشه تنها قدم  میزدم و فکر میکردم به آینده ای که همچنان درش گم شدم ...

کی گفته شغل به دست آوردن یعنی فقط باید به همون نقطه نگاه کنی ؟ نمیگم مسئولیت پذیر نباشیم نه، میگم محدود نباشیم، چرا میگن برای زن تا همین جا کافیه ؟ من با شغلم نمیتونم زندگی کنم فقط میتونم زندگی روزمره امو بگذرونم تکرار پشت تکرار + بچه هایی که عاشقشونم ...(تاکیدم رو بچه هامه که فقط و فقط عاشقشونم  همین... البته با همین عشق دونفرشون تمام درساشونو به طور کامل افتادن ) 

دقیقا  چهارساعت دیگه کلاسم شروع  میشه ، به عنوان معلم  نمونه بین همکارام تو مدرسه رای آوردم برای ارسال اسمم به اداره ولی به دلیل اختلافات سال گذشته به جای من معلمی که سابقه کار بیشتری داشت رفت ، یعنی سابقه مبنای نمونه شدنه ، البته مدیر مدرسه بهم گفتن خانم... شما بین همکارا خیلی رای آوردین ولی مجبوریم به دلیل اختلافات موجود معلمی که سابقه ی بیشتری داره رو بفرستیم ، و من صادقانه جواب دادم بخاطر رفع کدورت ها واقعا کار درست و قشنگیه و واقعا خودمو اونقدر نمونه نمیدونم :)

ارشد از رگ گردن به من نزدیکه و من  هیچ چیزی نخوندم :( تا یه ماه پیش که میخواستم کلا رشته امو تغییر بدم برم سراغ همونی که همیشه دوس داشتم ولی فعلا زمان مناسبی نیست 


*ذهن من به اندازه همین نوشته ام بهم ریخته است *

تصمیمم برای ادامه اینه که برم پست های قبلی خودمو بخونم ،دلم برای بعضیاشون تنگ شده (البته یکی از پست هام که درباره ی یکی از استادام نوشتمو میخوام حذف کنم ولی نمیتونم آخه به خودم همون اول قول داده بودم هیچ کدوم از پستامو حذف نکنم ولی بدبختی اونجاست که این پست من وقتی اسمشونو سرچ میکنم همون اولا میاد هربار به امید اینکه محو شده باشه اینکارو میکنم ولی متاسفانه  نمیشه 😢 😢 و دیگر هیچ )

مریم **
۰۹ اسفند ۹۹ ، ۰۵:۴۹ ۱ نظر

الان تو تاریکی محض نشستم دارم فکر میکنم به این چند وقتی که گذشت .... پنج روز دیگه دقیقا میشه یک ماه که معلم شدم ...

بچه هامو دوس دارم ،تشر زدن و داد زدن المیرا ناراحتم نمیکنه ،باعث میشه خنده ام بگیره ، خانم شما بلد نیستینِ مطهره ناراحتم نمیکنه باعث میشه احساس کنم دلم شاد میشه از زبون بازیه دختر کوچولوی تپلم... الان وقتی محمدپارسا میگه خانم وقتی شما توضیح دادین خیلی خوب یاد گرفتم انگار دنیا رو بهم دادن...خسته نباشید و دوستون دارم خانم ، گفتن علی اصغر باعث میشه دلم غنج بره... وقتی فرشته بهم میگه خانم شما مهربون ترین معلمم بودین باعث میشه مثل یه دختر بچه  کوچولو ذوق کنم...(نمیدونستم تا این حد بی جنبه ام)

دلم براشون تنگ شده ،نمیدونستم در عرض دو هفته اینقدر بهشون وابسته میشم ، دلم تنگ شده برای وقتی که تلاش میکردم اسمشونو بگم با اینکه فقط چشم هاشون دیده میشد ....

دلم برای مهدی پسر تخس کلاسمم تنگ شده ... 

معلمی شغل سختیه ، ولی شیرینی هاش بیشتره ، کلاسای غیرحضوری سخته ولی صدای بچه ها انرژی بخشه ...صبح استرس اینکه کلاسم یک دقیقه دیرتر شروع نشه شیرینه ... خانم حاضر گفتن بچه ها صبح و غروب که کلاس شروع میشه خوشیه واقعیه....

ولی با همه ی این ها هر روز سر خونواده غر میزنم که چرا معلم شدم؟ 

الان می فهمم چرا معلمی رو دوست ندارم؟ من میترسم از اینکه آینده ی بچه ای با حرف من خراب بشه میترسم،این بلوف نیست این یه واقعیته ، واقعیتی که از گفتنش ابایی ندارم چه اینجا چه وقتی دارم با خونواده ام صحبت میکنم بیانش میکنم...

من فهمیدم دیوانه وار عاشق بچه هامم ولی از اینکه آینده اشون با کوچک ترین حرفم خراب بشه میترسم....

مریم **
۱۰ مهر ۹۹ ، ۰۱:۳۳ ۴ نظر

بعد از یه مدت طولانی سلام ...

فردا یه هفته میشه که من در شهرستان لواسان  مستقر شدم ...

الان هم خونه ایمو دیدم باهاش آشنا شدم و. تا حدودی اخلاقای شبیه هم داریم  ولی اون خیلی احساسیه ، دختر خوبیه ،هم سن خودمه سه ماه از من کوچیک تره ،دختر کردو اهل تسنن از شهر بوکان...

الان دیگه با مدرسه ام آشنا شدم ،یه مدرسه با دفتری که پنجره اش رو به کوه باز میشه میگن زمستون لباس سفیداشو میپوشه ...

الان دیگه بچه هامو میشناسم ،۱۵ تا دانش آموز که الان میشناسمشون که در چه درسی مشکل دارن ،میدونم کدومشون املاش ضعیف ، میدونم همشون تو ریاضی لنگ میزنن،، میپرسین چطور؟ ازشون تعیین سطح گرفتم که شامل دروس نگارش ،ریاضی  و املا میشد... همین کارم باعث شد همکارام مثل من قراره هفته ی بعد تعیین سطح بگیرن...

الان دیگه با مدیر مهربونمون آشنا شدیم که نمیخواد. تجربیات اول خدمت خودشو ما داشته باشیم برای همین بیش اندازه باهامون مهربونه زحمت بردن و آوردنمونم به پای ایشون افتاده ،خانمی که ۲۸ سال سابقه کار داره یعنی ۴ سال قبل از اینکه من به دنیا بیام....

با همه ی اینا تنهام ، به دور از خونواده ،دو روز پیش وقتی داداشم مامانمو داشت می برد تا درو بستم وسط حیاط بلند بلند گریه می کردم  نمیخواستم مامانم منو ببینه....

و نمیتونم الان ادامه بدم شب بخیر....

مریم **
۲۰ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۴۹ ۱ نظر

عنوان گویاست ،معلم کلاس پنجم شدم ...

یه روستا در ۱۱کیلومتری لواسان...

دقیقا فردای روزی که پست گذاشتم پریا (هم خونه ایم)زنگ زد بهم گفت که پایه هامون مشخص شده من معلم پنجم ایشون ششم(بهمون دروغ گفتن که کلاس ششم و اولو به ما نمیدن).

برای همین تصمیم گرفتم اینجا بیشتر پست بذارم، انگار بیان گره گشای مشکلاتمه...

بعد از مشخص شدن پایه یه صحبتی با دخترعموم که ۱۱سالشه داشتم و کتابای پارسالشو ازش گرفتم  ،لطف کرد اومد یه توضیحاتی به طور خلاصه درباره کارایی که معلمشون انجام داده  بیان کرد...

باهاش صحبت کردم به عنوان کسی که دانش آموزه چه چیزی از معلمش میخواد،اولین چیزی که بهم گفت این بود که بین بچه ها فرق نذار وقتی دلیلشو گفت خیلی برام جالب بود که بچه ها به چیزایی که اصلا برای ما آدم بزرگا مهم نیست و خیلی راحت از کنارشون میگذریم و رفتار میکنیم به شدت توجه میکنن...

یه چند تا نظری که درباره ی کلاسم داشتمو براش گفتم باهام موافق بود. میگفتم استرس دارم میخندید ،میگفت اصلا سخت نیست معلم ما اینطوری بود از روی درس میخوند اگه متوجه نمیشدیم ،باز میخوند، میپرسید، بعداز تموم شدن هرفصل  امتحان میگرفت، نترس خیلی راحته:))))

محیط ناآشنا ،تنها ،کاری که تاحالا انجامش ندادم همه ی اینا دست به دست هم میدن تا سردرگم باشم ...

و مهم تر از همه موقعیتی که نتونم آینده امو پیش بینی کنم حتی یه درصد نمیدونم قراره چی بشه و این برای من یعنی دیوونه شدن  ....

نمیخوام بهش فکر کنم فعلا میخوام چشمامو ببندم تا این مه که مسیر زندگیمو گرفته نبینم . تا بتونم با سنجیدن محیط و موقعیت جدید تصمیم بگیرم ،برای همین دوس دارم این چند روز زودتر بگذره....


  

مریم **
۲۲ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۳۴ ۳ نظر


_واقعیت امر اینه که جدی جدی معلم شدم ...

_محل خدمتم مشخص شده و من منتظرم پایه ای که باید درس بدم و مدرسه مشخص بشه ...

_منطقه یک تهران ، شمیرانات ،بخش لواسانات ......نقطه ها هم به معنیه اینه که بقیه اشو نمیدونم اینکه روستاست شهره کلاس چندمه و پسرونه است یا دخترونه (فقط اینو میدونم سال اول تدریس کلاس اول وششم نیست چون تخصصیه!!؟)

_مسئول منطقه از دستم خسته شده ،چرا؟ بخاطر اینکه هر روزبهش زنگ میزنم میگم چرا پایه امونو مشخص نمیکنین؟ما باید برای سرکلاس رفتن آمادگی داشته باشیم قراره به بچه های مردم درس بدیم خلاصه الان دو هفته است منو سرکار گذاشته همش امروز و فردا میکنه آخرین باری که بهش زنگ زدم گفت یکشنبه که امروز باشه ، و همچنان ....

جالب اینجاست میپرسه میخوای الان بدونی چیکار کنی؟! واقعا برام جای تعجبه از اینکه میخوام آماده باشم تا گند نزنم و کارمو درست انجام بدم براش سواله:(

_واقعا چرا؟! نه واقعا چرا ؟!چرا باید تعطیلی پنجشنبه ها لغو بشه ؟؟!! مدرسه میرفتم سال بعدی که فارغ التحصیل شدم تعطیلی پنجشنبه ها شروع شد الان که معلم شدم همون سال اول تعطیلی لغو شده ... و اینجا شانس میاد وسط تو چشام زل میزنه....

_هم خونه پیدا کردم ،البته اون بیشتر در جستجوی من بود ،از آذربایجان غربی میاد...

_آزمون ارشد شرکت نکردم ...چون درس نخوندم .. 

_با استادم صحبت کردم قراره پژوهشم به مقاله ای پر بار تبدیل بشه ،قراره فعلا به صورت فارسی دربیاد بعد به صورت انگلیسی ترجمه اش کنیم ...

_هنوز درحال رفت و آمد بین گرگان -ساوه ایم ،ماموریت بابام تموم نشده ، تحمل دو آب و هوای متفاوت خیلی سخته گرگان معتدل و بارون قشنگش ، ساوه گرم و خشک و آفتابی که بی رحمانه میتابه (از دیوارای خونه گرما بیرون میزنه) خلاصه سخته...


مریم **
۱۹ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۴۰ ۲ نظر

 

گوش کنیم🎧

امسال چهارساله که این آهنگ یکی از آهنگ هاییه که هنوزم که هنوزه برام تکراری نشده دربین آهنگ های فرانسویم از همه بیشتر بهش گوش دادم ....
با اینکه باهاش خاطرات بد دارم همچنان دوسش دارم ...
 
خواننده :لارا فابیان
 

 
 
 
مریم **
۳۱ تیر ۹۹ ، ۰۲:۱۰

چارچوب زندگی ....

دقیقا قبل از اینکه یه عنوان انتخاب کنم یه چارچوب چوبی شبیه به یه قاب عکس خالی جلوی صورتم ترسیم کردم به صورت خیالی دستم گرفتم و یه بار سرمو فرو بردم تا ببینم اندازه رسمش کردم یانه !!(خوشبختانه اندازه بود )

بعد دقیقا جلوی صورتم قرار گرفت ، با حرکت چشمام هر ضلع یه قسمت از آینده ای میشه که میخوام ادامه بدم ،زندگیش کنم ، براش وقت بذارم ...

چرخش چشم به سمت بالا خوشحال بودن خونواده ام و هرکسی که کاری بتونم براش انجام بدم ...

چرخش چشم به سمت راست تحصیل...

چرخش چشم به سمت چپ پیشرفت شغلی...

چرخش چشم ها به سمت پایین .......... براش برنامه ای ندارم ، قرار بود این قسمت خودم باشم ولی برنامه ای براش پیدا نمیکنم ، همه ی موارد بالا منم ولی نمیشه خود من باشه ، من با این کارا میخوام در اجتماع فعال تر باشم ، یه جاهایی خودمو ندید بگیرم تا بتونم وجهه اجتماعی خوب کسب کنم این یه واقعیته...

خیلی دوس دارم یه برنامه ی شخصی داشته باشم تا حالم خوب بمونه ولی پیداش نمیکنم ، درسته با همه ی اون موارد حالم خوبه ولی خودم و اهمیت به خودمو پیدا نمیکنم ، من در همه ی اضلاع چارچوب زندگیم هستم ولی منِ کامل نیستم....

داشتم به این فکر میکردم چون به دنبال خوب دیده شدنم فکر میکنم باید خودمو کامل نشون ندم ؟؟؟ولی من نمیتونم دیگرانو ناراحت کنم یا ندید بگیرمشون ، در جامعه باید اول اطرافیانو درنظر بگیرم  بعد خودمو  برای همین باید این ضلع شخصی یه برنامه داشته باشه چیزی که بتونه منِ کامل باشه بدون هیچ کم و کاستی ....

 یه زمانی که من و همه چیز من باشه.....(یه زمان هایی برای خودخواهی)




مریم **
۱۴ تیر ۹۹ ، ۰۳:۵۰ ۱ نظر

نمیدونم وقتی این جملاتو می بینی چه عکس العملی نشون میدی ؟! تمام این جملات همین الان به ذهنم میرسه و اینجا پیاده میشه....

این تبریک به خودته به خودِ خودت ،بهت تبریک میگم چون ازت راضیم ...

تولدت مبارک :بخاطراینکه مشخص تر از پارسال قدم برداشتی ، عاقل تر شدی ، اشتباهی نکردی که ازش خجالت بکشی،باعث ناراحتی کسی نشدی که عذاب وجدان داشته باشی  ....

جوری زندگی نکردی که از این ۳۶۵ روزی که گذشت ناراضی باشی ...

شاید دیگران فکر کنن اشتباه داشتی ولی از نظر من اشتباه نبودن ،بلکه چیزهایی بودن که باید اتفاق می افتادن ...

تو این یه سال اتفاقات خیلی کم بود ولی بود،اگه نبود که زندگی نبود....

بازم تاکید میکنم که فراموش نکنی مریم خانم تو این یه سال اشتباه نکردی ،زندگی کردی...

سالی که گذشت رضایتمو جلب کردی ، پس بازم تولدت مبارک خانم!!

_با خوندنش لبخند میزنم:)



مریم **
۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۷:۵۴ ۲ نظر


نتیجه گزینش خیلی وقته اومده ولی بسی تعجب برانگیز بوده اونم اینکه از منطقه ۱۵تا۱۹تهران منتقل شدم منطقه یک تهران و دوسالی رو باید در روستاهای لواسانات و رودبار قصران  گذر عمر ببینم...

چهارشنبه تعهد ۱۰ساله امو ثبت کردم ولی هنوز برای تست پزشکی نرفتم،هفته پیش دوره های مهارت آموزی ثبت نام کردم  ولی همچنان سیستم درحال ثبت نامو بهم نشون میده ... و نقطه قوت این ماجرا اینه که دوره مهارت آموزیم  تو شهر خودمونه:)


در ساوه.....

به دلیل کار پدر گرامی در ساوه به سر میبریم ماموریتی که سه ماهی شاید طول بکشه ...

دیروز برای اولین بار وقتی با مامانم برای خرید بیرون رفتیم احساس میکردم مردم میفهمن من از یه شهر دیگه اومدم ، نمیدونم چه حسیه ولی حس خیلی مزخرفیه یه جور منو تو دو راهی قرار میداد ،از اینکه مثل زمانی که تو شهر خودمونم بیخیال به  کار خودم برسم یا اینکه نه مراقب باشم دور و برم چه اتفاقی میفته حتی مراقب قدم گذاشتنم باشم .... هرچند موقعیت پدرمم مزیت بر علت میشد....اینقدر حساس بودنو دوس ندارم ،دوس دارم وقتی بیرون راه میرم حواسم به خریدم باشه نه اینکه اونقدر معطوف به خودم باشه  که  پامو کجا میذارم مهم باشه.... خودم برای خودم بزرگش کردم میدونم ...ولی خیلی حس داغونیه ....

و یکی از بزرگترین مشکلات من مسیریابی غلطه...من تو مسیری که چنددقیقه قبل ازش ردشدم گم میشم ،نمیتونم پیداش کنم ، دیروز دوبار مسیرو داشتم اشتباه میرفتم مامانم مسیر درستو بهم نشون داد گفت باید از اینجا بریم...و بعد حرفایی که ازش شنیدم اینکه چطور میخوام تنها زندگی کنم وقتی یه مسیر ۱۰۰متری که رفتم  راه برگشتشو گم میکنم ....

مریم **
۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۷:۴۵ ۳ نظر