** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

سلام خوبی؟

چند روزی سراغتو نگرفتم چند روزی پرتت کردم به سمت دور ترین قسمت مغزم که افکارم حوالی تو نچرخه ....

از اینکه شدی دلیلی برای راکت موندنم ،متنفرم !

با اون همه صحبتی که باهات داشتم به هیچ نتیجه ای نرسیدم جز اینکه  تو بیهوده ترین چیز تو زندگیم بودی و هستی که منو به خودش مشغول کرده....

اولش فکر میکردم توهمی ولی از اینکه اینقدر واقعی بنظر میای ،متنفرم !



مریم **
۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۵۵ ۲ نظر

به دلایل مختلفی عصبانی بودم تا همین چند دقیقه ی پیش....

همین خط قرار بود شروع کننده یه غر غر درستو حسابی باشه ولی هر چیزی که نوشتم پاک کردم ، ارزش نداشت ....

همین جمله ی بالا تنها چیزیه که من میخوام از عصبانیت امروزم ثبت کنم ...

-چشممو باز بسته میکنم یه دردی از چشمام به سمت سرم میره ،باد پنکه چند خال از موهامو که از شالم بیرون زده به بازی گرفته یکی روی ابروهامه یکی روی پلکم و یکی بالای لبم ... و من برای اینکه احساس کنم هر کدوم از این ها کجا قرار گرفتن چشمامو می بندم ، و الانم دارم به پاراگرافی که نوشتم میخندم ..... 

-من آدم زیاد آرومی نیستم خیلی حرص درآرم ، خیلی سر مسائل کوچیک خودمو اذیت میکنم ،یکی از استادام بهم گفته بود تو استاد بزرگ کردن مسائلی و خیلی وارد جزییات میشی .....

مریم **
۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۱۶ ۱ نظر

_چند وقتیه دوس دارم مطلبی بنویسم که قابل خوندن باشه ولی موضوعی پیدا نمیکنم ،البته دلیلشم میدونم اول اینکه رو آوردم به نوشتن تو دفترچه های قدیمم ....دوم  اینکه بیش از اندازه افکارمو نشخوار میکنم و این باعث میشه اون حس تازه بودن مطلب برام از بین بره و منصرف بشم از گفتنش....

داشتم به اتفاقات این چند وقت فکر میکردم ولی هیچ اتفاقی که زندگیمو تکونی بده پیدا نکردم ،البته بجز درس نخوندن این روزهام که خودش به تنهایی قراره کلا آینده امو جابجا میکنه ....

یه چیز تازه ای که در خودم کشف کردم اینه که بیش از اندازه داره اعتماد بنفسم پایین میاد و دایره روابط اجتماعیم داره کوچیک تر میشه و نمیتونم مثل قبل خوب حرف بزنم ، واقعا چرا ؟(ولی مامانم و دوستام مخالف نظرم درباره ی روابط اجتماعیم و کم حرف شدنم هستن  درباره ی اعتماد بنفس ازشون نپرسیدم چون میدونم اونا باهام هم عقیده ان) 


پی.نوشت: در طول نوشتن همش این جمله تو ذهنم میچرخید :((اوووووم دیگه چی بگم؟🤔))

درپس .پی .نوشت : داشتم کتابخونه امو نگاه میکردم یادم اومد من در باره ،مرگ اوه -شروع ماجراجویی لو -رسیدن هولدن به خونه -گذشتن از تونل افکار و عقاید هانس اشنیر و تصمیمی که عملی شد ،حرفی نزدم .....  درحالیکه خیلی وقته از خوندن این کتابا میگذره  بعضیاشون بر میگرده به قبل از عید ولی من هیچ حرفی درباره ی لذتی که از خوندن این کتابا بردم نزدم ،واقعا چرا؟؟؟




مریم **
۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۳۹ ۲ نظر

آهنگ فرانسوی ne-quitte-pas (رهایم نکن)

خواننده بلژیکی ژاک برل 


دریافت

پی. نوشت: آهنگ فرانسوی سلیقه ایه، با این حال امیدوارم خوشتون بیاد.... خیلی وقت بود  سراغ پوشه F. S.T نرفته بودم ،دیشب با این آهنگ زیبای ژاک برل شاخ به شاخ شدم، دو ماهی میشد از آخرین باری که گوش دادمش میگذره ....

مریم **
۲۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۲۶

پریروز بود یا دو روز پیش دقیق نمیدونم ،قبل از اینکه نماز صبح بخونم بود یا بعدش دقیق نمیدونم ، فقط این جمله یادمه : خدایا باتو قرارداد ببندم یا امام زمان ؟!

خیلی خود بخود این جمله تو ذهنم نقش بست و من با صدای بلند بیانش کردم ....

ولی بعدش .... یه ندای درونی که فکر کنم همون صدای خدا بود ، بهم گفت :زیاد به خودت فشار نیار چه قرار داد ببندی چه نبندی باهرکسیم که باشه، به اون چیزی که میخوای نمیرسی ، پس دلتو به این چیزا خوش نکن و بشین زندگیتو بکن....

مریم **
۱۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۱۳ ۶ نظر

_۹۸/۲/۱۲ ساعت ۱۴/۳۰به محض رسیدن با یه قالیچه و ۹ متر موکت شروع کردم ، بعداز خوردن دو لیوان چایی و سه عدد تخم مرغ، دوباره شروع کردم ۲ تا قالیچه دیگه و  بعد ۲۱ متره دیگه موکت شستم و ۵ تا قالی شستم ۴ تا ۶ متری و یه ۹ متری .... و تا ساعت ۱۸/۳۰ کارم به پایان رسید ولی با دردی روبرو شدم که مرگ رو به چشم دیدم تو تمام عمری که از خدا گرفتم تا بحال اینقدر پشت سرهم تو آب نبودم ، کار یه عمرمو تو سه ساعت و نیم  انجام دادم.... شب از درد زیاد نمیتونستم بخوابم ....

_۹۸/۲/۱۳ و باز من وارد آب شدم و ۴۰ متر موکت شستم .... 

خلاصه مریم هستم = یک عدد کلفت 

پی.نوشت: تمام مدتی که مشغول شستن بودن هدفونم مثل همیشه حضورش پررنگ بود .... من بدون هدفونم هیچم زمانی که خسته میشدم صدای آهنگمو زیاد میکردم داد میزدم میگفتم صداتونو نمیشنوم پس صدام نکنین ... تو این دو روز خالم کنارم بود هرموقع پسر عمو هام ،یا دختر عمو هام می اومدن کارم داشتن  میگفت صداتونو نمیشنوه گلوتونو درد نیارین.... بعدش خودش می اومد جلوم با اشاره بهم حضورشونو اطلاع میداد ... راستی خالم آخرای روز اول که سه قالی مونده بود و روز دوم از اول کنارم بود و مسئولیت نگه داشتن شیلنگ رو بر عهده داشت نگه میداشت تا من سختم نشه ... و خدایی کمک خوبی بود مامانم همین کارم برام انجام نمیداد ...

در پس . پی نوشت: با تموم این دردا که هنوزم عضلاتمو درگیر خودشون کردن ،((خدا حفظت کنه )) این جمله از ته دل مامان بابام خیلی روی دلم مینشست ....


مریم **
۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۳۸ ۲ نظر

آینه تنها چیزیه که به سرعت اشکمو در میاره ....

نمیگم خیلی محکم و قویم و اهل گریه نیستم ،اتفاقا خیلیم اشک میریزم ، فقط تنها کسایی که اشکامو دیدن مامانو بابام بودن اونم به تعداد انگشتای یک دست و یکبار هم وقتی پیش استادم برای مشاوره رفته بودم که وقتی با لبخند وارد شدم اولین جمله ای که با دیدن من گفت این بود :گریه کن چرا میخوای نشون بدی حالت خوبه؟ و این شد که برای اولین بار جلوی یه غریبه اشک ریختم..... اشکم فقط بخاطر شکستن بیش از حدم بود چون دیگه تحمل موضوع پیش اومده رو نداشتم... کاسه ی صبرم همون جا منفجر شد.....

ولی آینه خیلی برام فرق داره با هربار دیدنش حتی در شاد ترین زمان اشکمو در میاره برای همین زمانی که شادم سعی میکنم به چشمام نگاه نکنم  ...وقتی روبروش می ایستم و به چشمام زل میزنم یه چیزی توش می بینم که اشکمو در میاره تا قبل از این موضوعات پیش اومده اخیر شیشه ای بودنش اذیتم میکرد ولی الان نمیدونم چی باعث میشه اشکم در بیاد .....

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم اول یه نگاه به صفحه سفید کردم و بعد جلوی آینه ایستادم بازم زل زدم تا برق تو چشمامو دیدم کنار رفتم ، پرده ی اتاقمو کشیدم تا بیرونو نبینم ولی دوباره به حالت اولیه برگردوندم ،با هر بار کشیدن پرده فقط میخواستم پرده ی شفاف  ایجاد شده تو چشمام کنار زده بشه ....


پی. نوشت : مامانم اومد و همه ی این حالات مسخره از بین رفت و من شروع کردم به اذیت کردنش و بسی خندیدم از حرص خوردنش ، پرده رو کشیدم چون دیگه هوا تاریک شده و نوری نیست به داخل اتاق بیاد ..... 


مریم **
۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۱۴ ۲ نظر

_ بالاخره درس خوندنم از امروز با دو صفحه خوندن شروع شد،هرکار کنم از درسم نمیتونم بگذرم ، هرچند تموم نشده باید فصل اختلالات اضطرابی امشب تموم بشه...

_ مامانم داره به پسر دایی یک و نیم سالم یاد میده منو بزنه ،اونم منو مث بز نگاه میکنه میگه ((بو))  و دستشو بالا برده .....و الان بالاخره اومد و زد و همچنان داره میزنه ... وقتی براش ادا در میارم مامانم بهم میگه اینطوری نکن بچه یاد میگیره😞

_ مامانم با دیدن این بچه فقط این جمله رو میگه ((چه آیَم اولده))...

_دو شبه با خوردن قرص خوابی که دکترم داد بالاخره دارم ساعت ۱۱ میخوابم.... 

_الان جایی نشستم که از هرطرف صدا میاد و واضح ترین صدا ،صدای مامانمه که ترکی و فارسی کانال به کانال میشه .... دوتا نوجوون به شدت شیطون که یکیشون از قصدش برای رفتن به رقص هبپ هاپ حرف میزنه .... و یکی که میگه مریم تو گوشیت چند تا بازی داریم و من با صدایی که که تو همه ی صدا ها گم میشه میگم من اصلا گوشیم بازی نداره....

پی. نوشت :نمیدونم چی نوشتم بعضی جاها فعل و فاعل و ضمایر جابه جا میشدن ....فقط میخواستم بنویسم تا یه جور ابراز وجود کرده باشم .... صدا ها خیلی گیج کننده است به دلیل واضح بودن توجه امو به موضوعی که برام جالب باشه جلب میکنه .....

در پس . پی نوشت: و همچنان افکار من حل نشدن ،دورتر به نظر میرسن ولی همچنان وجود دارن و خیلی از ساعات روز با یاد آوریش خنده ام میگیره ،ناراحتم میکنه  ،با خودم میگم نمیشه ، تو فکر میرم و خیال پردازی میکنم.... بیش از چیزی که فکر میکردم داره وقت گیر تر میشه و من درمانده تر....

مریم **
۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۱۲ ۶ نظر

گلایه

  میذاشتی حداقل یه سال میشد ...

حداقل میذاشتی بگم یه سال دارم زندگی آرومی رو تجربه میکنم .... الان زمانم دچار قناسی شده..... نه ماه! واقعا 

 انگار ول کن ماجرا نیستی؟ باشه شروع کردی منم پا به پات میام ... یا خسته میشم یا خسته میشی دلت برام میسوزه..... نه صبرکن .... برام دلسوزی نکن ،اگه ترحم میخواستم باهات همراهی نمیکردم .... صدای خنده هام امروز بلندتر نمیشد تا بفهمونه حالم خوبه روحیه دارم تا بگم کم نمیارم ... 

با افکار مزخرف این چند روزه واقعا این چی بود شروع کردی ؟ هرچی خودمو به افکارم نزدیک می بینم کاری میکنی دورتر شه ... اون شده توپ تو هم هی شوتش کن، هر یه قدم که بهش نزدیک میشم تو جوری شوتش میکنی که از اون یه قدم نزدیک شدنه پشیمون میشم میگم کاش سر جام وایستاده بودم تا اینقدر دورتر  و محال تر  و دست نیافتنی تر نمی شد....

وقتی دکتر گفت دوباره علائمم برگشته فقط داشتم به تو فکر میکردم ،اینکه چرا وقتم اینقدر کم بود؟ چرا زمان استراحتم بیشتر نبود....

از غروب تا حالا وقتی اسمتو می شنوم، فقط میگفتم حداقل یه سال میشد بعد دوباره جنگ باهامو شروع میکردی.....


با همه ی اینا بازم شکرت ......


مریم **
۰۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۵۵ ۱ نظر

بی دلیل دارم فکر میکنم و بی دلیل به دنبال امید در افکارمم ...
شاید دلیلش احساساتم باشه ولی اونقدر  براش ارزش قائل نیستم که دلیلی برام محسوب بشه ،چون دلیل عاقلانه به حساب نمیاد ....
مگه احساسات عاقلانه وجود داره ؟؟؟؟
بعضی از  آدما درباره ی فعال بودن کودک درونشون حرف میزنن ، من باید داد بزنم نوجوونه درونم فعال شده !!!
به حالتی از خود مسخره گی رسیدم که خودم به خودم می خندم ...
و نشخوار فکری این چرخه ی باطل، درباره ی این موضوع شده قوز بالا قوز....

پی‌نوشت: دوست دارم به صلح درونی برسم  ولی همچنان این آشوب برپاست ....


مریم **
۰۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۳۵