** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۱۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

دقیقا من نصف یک روانشناس کامل رو تشکیل میدم،یعنی کسی که روانشناسه من الان نصف اون به حساب میام ...

با یه مقاله که قراره بعنوان سابقه پژوهشی من باشه تا بتونم در مقطع فوق لیسانس به طور گسترده تر روش کار کنم،با دوماه وقت که خودمو برای آزمون ارشد آماده کنم......


سه خط بالا اصلا ربطی به چند خط پایین نداره نمیدونم چرا؟چرای تو ذهن من خیلی بزرگتره...

*احساس نوعی شرمندگی و عذاب وجدان دارم ، گوشی زرا واقعا سوخت !!! بعداز سه روز بدون گوشی بودن یه گوشی جدید خرید و کلی برام دعای خیر کرد و تمنا داره که دستمو ببوسه به این دلیل که مسبب امری بسیار نیکو شدم ،زدم گوشیشو ترکوندم و باباش براش گوشی جدید خرید...


*دیروز برام کلی حرف زد ،اینکه مجبور بشه با کسی  بعدها ازدواج کنه که حالش باهاش خوب نیست... مثل همیشه با حرفام آروم شد ولی آروم شدنی که میدونم دائمی نیست ترسی که  برای آینده اش داره  رو  از تمام کلماتی به زبون میاره متوجه میشم....

امروز حرفم برای ازدواج این بود که ما آدما برای ازدواج دنبال کسایی میگردیم که چیزی که نداریم رو بهمون بدن ،محبت ،شیطنت،جدیت و... اینکه اون چیزی که من ندارم اون داره پس میتونه حال خوب کن من باشه...


*اینکه شیطون بودن من با چادری بودن سنخیت نداره تقصیر من نیست تقصیر کساییه که با این طرز فکر فقط خودشونو اذیت میکنن،شیطنت من در حدی نیست که چادری بودنم بره زیر سوال درحدیه که نشون بده حالم خوبه،دارم از چیزایی که دور و برم میگذره لذت میبرم و در کنار این لذت بردن یه خرده اذیت کردن دیگران اصلا چیز بدی نیست....


پی .نوشت: دیگه حرفی نیست از این حرفای یهویی فکر کنم همه داریم ،خب برای من یه خرده بیشتره....


مریم **
۳۰ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۲۶ ۴ نظر

فقط میگم که من عاشق این آهنگم به دلیل کاملا نامشخص...

حتما شما هم حداقل یه بار بهش گوش دادین،تیتراژ فیلم سیانور بوده...

سوگند/محمد معتمدی 



مریم **
۲۸ بهمن ۹۷ ، ۰۰:۵۹ ۵ نظر

*بخدا فقط من فرار میکردم،الی بیشعور وقتی یه وقتایی رو پیاده میرفتیم بخاطر اینکه هیجان خونش بره بالا ،زنگ دره خونه ها رو میزد فرار میکرد ،ماهم برای اینکه گیر نیفتیم مثل اسب ،چهار نعل میدویدیم...


*واقعیت اینه نخورد مجبور شدم روش  آب بریزم ، اگه شما بودین وقتی کسی وسط پر رفت و آمدترین ساختمون دانشکده یه شیشه آب معدنی  روتون میریخت چیکار میکردین؟؟.... من میخواستم خیلی خانومانه در خلوت ترین جای ممکن به کمک علی آقا(صاحب کافه رستوران جلوی دانشگاه) با خوردن یه نوشابه فلفلی تلافی کنم ، نخورد مجبور شدم گردنشو بگیرم آبو روش خالی کنم،باور کنین منم راضی نبودم مقعنه اش خیس بشه و اونطور بچسبه به کله اش....


*بخدا اون استاد جای بابام بود و خیلی براش احترام قائلم با اینکه استاد بچه های مهندسی بود ... ما گاهی وقتا برای وقت گذرونی سرکلاس زرا حاضر میشدیم و از قضا اون ساعت با ایشون فقط کلاس داشت... اون روز فقط حال کلاس نداشتیم، رفتیم دم در کلاس از شیشه کوچیک در به زرا اشاره میکردیم بیاد بیرون ،بعداز یه رب خانم بدون کیف اومد بیرون...قرار شد کلاسشو بپیچونه بیاد ولی خانم خنگ بدون کیف اومد ،چهار نفری پشت در ایستادیم برای گرفتن کیف،قرار شد باهم دیگه اقدام کنیم ، تا گفتیم حالا... یکی دستگیره  رو گرفت در و باز کرد همون پشت در مثل برگه کاغذ چسبید دوتای دیگه به چپ و راست فرار کردن فقط من جلوی در موندم تا سرمو اوردم بالا حدود بیست نفر نشسته و یه نفر ایستاده داشتن نگام میکردن،مجبور شدم منم به سمت چپ فرار کنم چون واقعا امادگی  نداشتم... ولی برا بار دوم که درو باز کردیم رفتم داخل معذرت خواهی کردم و کیفو گرفتم.... بعدها شنیدیم این استاد گرامی گفتن که اینا بامن شوخی دارن یا با شما(دانشجوهای حاضر درکلاس) از اون موقع تا فارغ التحصیلی با پررویی تمام اوقات بیکاری میرفتیم سرکلاسشون ،بجای اینکه خودشون از حضور ما ناراحت باشن دانشجوها ناراحت میشدن،به قول خودشون خیلی هم ما جوون و پرشوریم... هرموقع هم مارو می بینن سرتکون میدنو میخندن ،واقعیتش اولا خجالت میکشیدیم ولی بعدها ،حتی تا بعدازفارغ التحصیلی که برای تحویل مدرک رفتیم، ماهم مثل خودشون با سه تا سر عکس العمل نشون میدیم ،فقط این قضیه نبود ما خیلی سرکلاسشون اذیتشون میکردیم .طلب بخشش نمیکنم چون میدونم مارو بخشیدن...


پی .نوشت: واقعا دانشگاه خوب بود دلم براش تنگ شده...هرچقدر خاطره بسازیم خاطرات اون زمانو کمرنگ نمیکنه....

در پس.پی.نوشت: چندتا خاطره ای که یادم اومد، البته بیشتر شیطنت بود تا خاطره




مریم **
۲۶ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۵۰ ۴ نظر

این روزها دارن مثل همه ی روزهای دیگه میگذرن و من گم میشم در روزمره گی هام...

*سه شنبه هفته پیش بعداز حدود دوماه دوستامو دیدم،روزخوبی بود با اینکه سه ساعت بیشتر کنار هم نبودیم ولی روز خوبی رو گذروندیم.... البته اگه از سربه هوایی هام چشم پوشی کنم...

_صحبت کردنم با دست باعث شد گوشی زرا از دستش بیفته، فکر کنم صفحه اش سوخت چون تا لحظات آخری که داشتیم از هم جدا میشدیم صفحه اش داشت به سمت تیره شدن میرفت ، هنوزم زنگ نزدم بپرسم گوشیش چی شد،میدونم کار زشتیه ولی همش امروز فردا میکنم ولی امروز حتما بهش زنگ میزنم...

_وقتی میخواستم از پله برقی برم پایین حواسم به فاطمه بود که ناگهان یه پام بالا موند یه پام داشت میرفت پایین و من مجبور شدم به پاهایی که تازه خوب شده بودن فشار بیارم تا اون پامو بکشم بالا... و اینگونه است که همچنان پاهام درد میکنه...

بجز دو مورد بالا باید بگم لحظات خوبی رو در رستوران فکری شهر گذروندیم،ولی واقعیت اینه اون روز اصلا حال بازی نداااااشتم...

بازی هامون تموم شد تا یه قسمتایی پیاده روی کردیم بعداز موندن در ترافیک نیم ساعته به خونه رسیدیم....

تو این مدت غیبت کردیم و مثل همه ی لیسانسه های بیکار غر زدیم و از برنامه هامون برای آینده گفتیم  و خوشبختانه یا متاسفانه برنامه خاصی هم نداشتیم و......های که نمیشه به دلیل رعایت ادب گفت..


* دیروز هم با دختر عموی گرامی سه ساعت فیکس پیاده روی باطل انجام دادیم و پنج صبح بخاطر درد زیاد مفاصل کمر به پایین و درد بیش اندازه ی پای تازه خوب شده،مجبور شدم مسکن بخورم تا خوابم ببره...


*درس خوندن هم مثل قبل من تو این زمینه حرفی برای گفتن ندارم و همچنان یک صفحه میخونم و ادامه اش میمونه برای لحظاتی که حوصله اش وجود داشته باشه....

پی.نوشت :امروز فقط بعداز مدتها دوست داشتم بنویسم بعداز پنج روز که نتونستم زیاد به اینجا سربزنم....


مریم **
۲۲ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۱ نظر

تنهایی که  من  دارم بهش فکر میکنم نشونه ی جرات داشتن من نیست....

نشونه ی یه دلیل بزرگه...

دلیلی که تلخ ترین اتفاقات زندگی برام رقم زده ...

تلخ ترین اتفاق برای یه دختر و تحملش درطول یه سال عذاب چیزی نیست که  بشه ازش راحت گذشت...

همیشه ازم می پرسن چرا زیاد معذرت خواهی میکنم؟

و من نمیتونم درجواب بهشون بگم تاحالا شده ازکسی بخاطر اذیت کردنتون معذرت بخواین...التماس کنین و معذرت بخواین برای اینکه حالت چهره اتون نشون میده ناراحتین... اذیت کردنش دوباره شروع بشه و شما باید فقط معذرت خواهی کنین...

ترس بده.... بخصوص ترسی که یه دختر تحمل میکنه و کسی نمیتونه اون ترسو بفهمه...

کابوس بده....بخصوص اون کابوس هایی که در بیداری هم باهاشون مواجه میشی....

اشک ریختن بد نیست....ولی اشک یه دختر بخاطر ترس ها و کابوس هایی که تو خواب و بیداری گریبانگیرش شدن خیلی بده...


دوست داشتن و عاشق شدن خوبه،ولی برای من با ترسی همراهه که باعث میشه گاهی به تنهایی فکر کنم...

من سه سال تنهایی رو تجربه کردم در عین اینکه آدمای زیادی اطرافمو گرفته بودن...عادت کردم به تنهایی ولی با اومدنشون مشکلاتم دوبرابر شد با ازدواجی که سرانجامش .....

اتفاقات تلخ بخصوص اتفاقاتی که هیچ نقشی در رخدادشون نداریم و قربانی خونده میشیم ولی.....

 در ذهن نقش میبندن و باعث ایجاد یک زنجیره ی بزرگ از افکار تکرار شونده میشن ،باهاشون کنار بیایم آروم هم باشیم ولی همچنان مثل یه بیلبورد بزرگ در ذهن قرار دارن....


*باهمه ی این مسائلی که گفتم،زندگی جوری نیست که بفهمیم چه چیزی رو در آینده دور یا نزدیک تجربه میکنیم...

گاهی محرک هایی در زندگیمون قرار میگیرن که پاسخ ما به زندگی رو تغییر میدن....

پی.نوشت : تکرار این پست به دلیل تکرارش توی افکار خودمه ... زنجیره های افکار من وقتی نزدیک به زمان اتفاقات زندگیم میشه روی دور باطلش پیش میره ،و من چیزی جز این ندارم که بگم .....  






مریم **
۱۷ بهمن ۹۷ ، ۰۴:۳۱ ۳ نظر

نمیدونم چرا دقیقا اسم این پستو ریکاوری گذاشتم....

☆شاید بخاطر اینکه گچ پامو باز کردم(البته چهارشنبه باز کردم ) ،بعداز ۴۵ روز از خونه رفتم بیرون...پیاده و بدون عصا ، دردی که تو پام میپیچید رو می تونستم با دیدن آسمون مه گرفته شهر تحمل کنم....هوای سرد،هشدارهای من به مامانم که یواش تر راه بره بهش برسم،عکسی که قرار بود از آسمون بگیرم و ضمیمه پستی که میذارم باشه ولی تار افتاد و من بخاطر تاریکی هوا نمیتونستم دوباره عکس بگیرم که فلش گوشیم دوباره جلب توجه کنه در خیابون خلوتی که محل عبور همیشگی من دراین پنج سال بحساب میاد ،و عجیب این شنبه با شنبه هایی که خسته از دانشگاه برمی گشتم فرق داشت... خستگی هام با عبور از کنار دیواری که بین منو باغی که برای کشوری دیگه است، از بین میرفت و خودبخود شاد میشدم .... دیواری که از یه جایی به بعد جاشو به فنس هایی داده که درخت های باغ از اونجا به بعد برام چشمک میزدن....

 این شنبه فرق داشت، بااینکه هنوز درخت ها تازگیشونو به دست نیاوردن در انتظار بهارن ولی من احساس تازگی میکردم و از اون لبخندهای گَله گشاد که ردیف های دندون به نمایش میذاره ،میزدم....  همین باعث تفاوت منه انسان با موجودات دیگه است .... اینکه من میتونم در هر زمانی که اراده میکنم احساس تازگی و سرزندگی داشته باشم  و خودمو  برای لحظاتی هرچند کوتاه از بند زمان رها کنم  ... 


پی .نوشت: داشتم فکر میکردم ،اینکه وقتی با یه محیط آشنا میشم به دنبال کسایی میگردم که راهنماییم کنن و اجازه بدن من بهشون وابسته شم که احساس تنهایی نکنم .... درحالیکه من ترجیح میدم درآینده تنها زندگی کنم... یعنی بااین وضعیتی که دارم زیاد به تصمیمی که درباره ی آینده ام گرفتم نمیتونم پایبند باشم....


مریم **
۱۵ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۲۷ ۴ نظر


زمانی که همه بلند میشن به روزمره گی هاشون برسن...من تازه یادم میفته بخوابم....

من هنوز نخوااابیدم....

بیخوابی های من تو این چندسال بسی دردسرساز بوده...

معلوم نیست من با خواب مشکل دارم یا اون با من....

خلاصه اینکه کابوس بده،امیدوارم زندگی ها به قدری سرشار از آرامش و لذت باشه که هیچوقت کابوس سراغتون نیاد...

اول باید ترس هام ازبین بره...

هرکار کردم نشده،مشکل اینجاست من برای ازبین بردن ترس هام  باید یه سه چهارسالی از خاطراتمو از تو ذهنم پاک کنم...


#پاک کن دارین؟؟به شدت به یک پاک کن نیازمندم:)




مریم **
۱۲ بهمن ۹۷ ، ۰۷:۵۶ ۵ نظر
درون من دختریه که از این دختری که داره بجاش زندگی میکنه راضی نیست.... 

مریم 10 ساله عاشق باستان شناسی بود، عشقِ تاریخ ،اینکه چطور آدما از اونجا به اینجا رسیدن ؟ رشد پلکانی آدما ، از بچگی هم خیلی سیر و سفر در گذشته رو دوست داشتم...
هرکسی میپرسید مریم میخوای چیکاره شی میگفت میخوام باستان شناس شم و چیزایی رو پیدا کنم که کسی تا حالا ندیده.... معلمش میگفت ریاضیش خوبه امسال (سال پنجم ) خودشو باید برای المپیاد ریاضی آماده کنه... با مهاجرت به شهر دیگه همه چی تموم شد...

مریم 14 ساله عاشق و شیدای هنر و موسیقی شد ، شاید همه فکر میکردن شرایط سنیش باعث شده اینطور فکر کنه؟ گفتن این موضوع که  میخواد هنر بخونه با اعتراض شدید اطرافیان روبرو شد ... از اون موقع دیگه به زبان نیاورد ،اگه میخواست هم نمیتونست....

مریم 15 ساله ریاضی رو انتخاب کرد، تا شاید از طریق ریاضی  رشته ای  که حتی کوچیک ترین ربطی به هنر داشته باشه رو  بتونه ادامه بده....

مریم 16 ساله وقتی بالاترین نمره های فیزیک رو تو کلاس میگرفت ، هرکسی ازش  میپرسید میخوای چی بخونی ؟ میگفت فیزیک هسته ای، ولی ته دلش همچنان راضی نبود ، فقط میگفت که حداقل اگه کسی میپرسید چرا؟ جوابش این باشه که نمره های بالایی دارم پس میتونم ازپسش بربیام...

مریم 17 ساله قراربود برای کنکور تغییر رشته بده داروسازی بخونه، قرار بود المپیاد شیمی شرکت کنه، معلم شیمیش میگفت استعداد داره برای همین هرکسی میپرسید  میخوای چیکاره شی میگفت داروساز چون دبیرمون میگه استعداد داری...

مریم 18 ساله بخاطر اتفاقات زندگی نتونست ... کنکور ریاضی داد ،مهندسی سازه آبی دانشگاه دولتی قبول شد ، یه ترم خوند نتونست خودشو راضی نگه داره ، نمیشد کنار بیاد با چیزی که هیچ ربطی به علاقه هاش نداشت ، استادا میگفتن استعداد داره معدل بالاست چرا میخواد از این دانشگاه بره ؟ جوابشون فقط  این بود : علاقه نداره.... مریم خانم فکر میکرد الان  میتونه بره دنبال علائقش ، حداقلش اینه بره مهندسی معماری ،هم به رشته اش مربوطه هم ریشه ای از علاقه هاش رو میتونه اونجا پیدا کنه.....


مریم 22 ساله نه باستان شناس شد،نه تونست فیزیک هسته ای بخونه، دارو ساز و مهندس سازه و مهندس معمارهم نشد.....

این مریم قراره بعدها روانشناس بشه، نصف راهو رفته نصفش مونده.... مریم الان نمیتونه دیگه اون دختری که درونش زندونی کرده رو آزاد کنه... آزاد کردنش آرامش برهم زنه .... وقتی آروم شد بهش توضیح میده که اگه این راهِ نصفه رو ادامه بده شاید بتونه به کسایی کمک کنه تا یکی مثل اونو در خودشون پرورش ندن ، آزاد و رها زندگی کنن ، دست دراز کنن و از آسمون زندگیشون ستاره هایی رو بچینن که دوسش دارن.....


اون دختر از مریم الان راضی نیست این مریم اونی نیست که میخواست.... یه خرده دیرتر ولی این مریم یه روزی به دنبال ستاره های  مورد علاقه ی مریم 14 ساله که درونش زندونی شده میره....


مریم **
۰۹ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۳۰ ۳ نظر

من گولشو نمیخورم البته یه بار گول خوردم بخاطرش پنج سال درد کشیدم ....

هی میخواد گولم بزنه و من راحتش کنم ولی نمیتونم بهش اعتماد کنم... از کجا معلوم به یه درد جدید مبتلا نشم ،درحالیکه اون قبلیه هنوزم که هنوزه اثراتش روی زندگیم باقی مونده....به هزار نوع درد در قسمت های مختلف که شاید در ظاهر به هم دیگه ربط نداشته باشن مبتلا شدم...ولی هرجا میرفتم دکترها به اون ربطش میدادن...

امروز یه خرده داشت موفق میشد تا یه جاهایی پیش رفتم، ولی ادامه ندادم.... میترسم ،هرکسی جای من بود میترسید با همه ی اون زجر هایی که سر قبلی کشیدم...

+

+

+

+

پی.نوشت 1=ساعت چهاروچهل دقیقه بعدازظهر یک عدد آدامس قورت دادم.الان احساس میکنم بخاطر دمای بدنم نرم تر شده و به پرز های وسط معده ام چسبیده،شایدم یه جایی پایین تر  از وسط معده ام باشه،یه جاهایی مثل انتهای معده که مواد از معده خارج میشن گیر کرده و برای پایین رفتن مقاومت میکنه یا اینکه ابتدای روده است و از رفتن مواد به داخل روده جلوگیری میکنه چون الان یه خرده درد معده دارم ،خلاصه هرجا که هست من واقعی یا به صورت تلقینی در همین حوالی که گفتم احساس چسبندگی دارم...


پی.نوشت 2= اون ساعت که آدامسو قورت دادم تازه میخواستم بخوابم،میدونم دیره  و عاقلانه نیست ولی برای منی که از صبح تا شب بیکارم و صبح ساعت 6 تازه میخوابم  وساعت 1 از خواب بلند میشم ،ساعت 5 تازه به فکر خواب ظهر میفتم،خودبخود منطقی میشه...





در.پس. پی.نوشت ها: تا یادم نرفته بگم اونی که گولشو نمیخورم پامه...چون به شدت دوس داره راحت شه و باعث شد من یه خرده امروز گچشو دس کاری کنم ولی ادامه ندادم برای باز کردن...

اونی هم که پنج سال پیش گولشو خوردم شصت دست راستم بود که انشالله با انتشار یه عکس ازش کاملا تشریح میکنم چه زجرهایی بخاطرش کشیدم...





مریم **
۰۷ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۳۰ ۲ نظر


سوال :عاشق شدی...؟!


قطعا منم مثل خیلی از دخترا فانتزی هایی رو می تونستم درباره ی کسی که عاشقش میشدم داشته باشم...

منم مثل خیلی از دخترا و پسرای دیگه عشق بچگی داشتم کسی که تا پایان راهنمایی دوسش داشتم ...

ولی الان اتفاقات زندگیم باعث شده تا از رفتار کسی خوشم میاد،برای خودم مرزبندی میکنم،تمام حقی رو که قلبم میخواد برام درنظر بگیره که من حتی کمی اون فرد رو دوس داشته باشم ،عاشق شدن نه فقط یه دوست داشتن ساده ،عقلم اون حقو ازم سلب میکنه...

نه اینکه عاقل و منطقی باشم،نه،فقط هیچوقت عقلم نمی تونه حقی رو برام درنظر بگیره و از کسی خوشم بیاد که هیچی از زندگیم نمیدونه ، حتی اگه این حق فقط تو ذهنم بخواد شکل بگیره....

منم دوست دارم عاشق کسی باشم حتی شده یه عاشقی یه طرفه باشه ،ولی نمیشه ، نمیتونم....

ترس خیلی بده....

# دوستام میگن تو عاشق اونی ،ولی منو عقلم رد میکنیم ،میگن وقتی از رفتاراش خوشت میاد ،وقتی میگی براش احترام قائلم یعنی از اون خوشت میاد، ولی بازم منو عقلم رد میکنیم...

شاید اونا درست بگن ولی بازم منو عقلم این حقو حتی شده یه طرفه هم نمیخوایم ،با اینکه قلبم چندباری بااینکه ندیدتش بازم پیش میکشه ولی بازم منو عقلم این حقو رد میکنیم....

چون میگیم  عاشقانه ترین زندگی با عاقلانه ترین انتخاب شکل میگیره ،ولی اینم میدونیم اگه واقعا عاشق بشم چیزی به عنوان عقل نمیتونه جلومو بگیره ....

 برای همین رد میکنم حرفشونو که هنوز واقعا عاشق نشدم...


مریم **
۰۶ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۳۰ ۳ نظر