** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

بعد از گذشت تقریبا سه روز از آزمونی که کمی باعث دلشوره ام شده بود اینجا اومدم ... تا ببینم وبلاگم چطوره دیدم مثل همیشه دنج و خلوت باقی مونده ...

در جواب تموم کسایی که پرسیدن امتحانمو چطور دادم اینو گفتم :یا خیلی خوب دادم یا خیلی بد ....

شما که غریبه نیستین امتحانمو نه خیلی خوب دادم نه خیلی بد، من فقط امتحانمو خوب دادم ،ولی از اینکه با قاطعیت بگم خوب دادم میترسم ،چون هیچوقت به تست نمیتونم اعتماد کنم کلا با وجود چهار گزینه مشکل دارم،برای همین از جمله ای استفاده میکردم که اطرافیان بین حتما قبول شدنم و حتما قبول نشدنم گیر کنن تا جوابای اولیه بیاد....

اندر حکایات روز امتحان....

روز امتحان هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ،فقط اینکه ریش قرمز منو ساعت ۷ برد و من با اطمینان میگفتم ساعت ۹تموم میشم اونم برای اینکه نیم ساعت بیشتر بمونم باهام چونه میزد ،میگفت حداقل ساعت ۹/۳۰بیا بیرون ،و اینطور شد که من ساعت ۱۰/۳۰بیرون اومدم و سه ساعت ونیم منتظرش گذاشتم آخرا نگرانم شده بود فکر میکرد چیزیم شده بیرون نمیام ....
حالا این دیر بیرون اومدن دلیل داشت .... وقتی ساعت هشت آزمون شروع شد من سه درس اصلی که باید برای قبولی بالینی کودک میزدمو شروع کردم تا ۹/۳۰این سه درس و تا حدودی آمار و روانشناسی فیزیولوژیکو زدم ،ولی مشکل اینجا بود که مراقب محترم تا ساعت ۱۰/۱۵ به هیچ وجه برگه ها رو نمیگرفت و منم از سر ناچاری مجبور شدم دو تا سوال از زبان جواب بدم  .... اگه زبانو غلط زده باشم تقصیره مراقبه.... و اگه درست زده باشم نشان از توانایی های منه(با این جمله چه جمله ای تو ذهنتون شکل گرفت؟ )
خلاصه این ۴۵ دقیقه رو با دل ضعفه و خمیازه و سوالات زبان گذروندم ... وقتی بیرون رفتم بچه های دوره کارشناسی رو دیدم ، منتظر اتفاق خاصی نبودم چون میدونستم اونا از منم علاف ترن (با این جمله چی؟)
آخرشم که اول گفتم :)
این چند روزم در ویلا به سر می بردم ، ۱۵ روز از ماه رمضون اونجا بودم قرار بود ره آورد اون چندروز یه صدا از طبیعت و تصویرش باشه که نشد البته اینبارم نشد ایشالله هفته بعد که رفتم میارم ....
پی. نوشت : محمد جواد پسر خوب تو رو یادمه .... یه جورایی امتحانو داغانش کردم ولی تا جوابش نیاد میزان خسارتی که بهش زدم مشخص نمیشه .... امیدوارم تو هم کنکور رو بزنی داغانش کنی ،قطعا ریاضی راحت تر از تجربی داغان میشه... موفق باشی (ایمیلتو نذاشتی مجبور شدم اینجا جوابتو بدم البته امیدوارم دستت برسه)


مریم **
۲۶ خرداد ۹۸ ، ۰۱:۴۵ ۵ نظر

مریم هستم متولد ۱۳۷۵/۳/۱۹

امسال تولد ۲۳ سالگیمه ...

امسالم احساساتم و اتفاقات ارزیابی شد...

۲۲ سالگی با سردرگمی ، ترس از آینده و عجز شروع شد ولی با خیالی آسوده ادامه پیدا کرد..۲۲ سالگی سنیه که هیچوقت فراموشش نمیکنم.... اتفاقات زیادی نداشت ولی سنی بود که من احساسات زیادی رو تجربه کردم ...

ما هرچیزی رو براساس احساسات خودمون لیبل خوب یا بد میزنیم ...

حالا اگه از من بپرسن ۲۲ سالگی خوب گذشت یا بد ؟ جوابم میتونه این باشه که خوب بود ولی از طرفی یه نمیدونم درکنار خوب بودنه شکل میگیره !!!

این نمیدونم برای خودمم یه علامت سوال بزرگه...اگه میگم خیال آسوده ،خوب بودن چرا حرف از نمیدونم میزنم ؟؟؟

شاید بهتر باشه که بگم اون دوماه اول و دوماه اخیر عذاب آور بودنشون با آرامش ۸ ماه برابری میکنه... یا شایدم چیزیه که دارم پسش میزنم!!!

_امشب توسط ریش قرمز کیک مالی شدم، اونم با شدت زیاد به طوری که کیک شکلاتی تا ریشه ی موهام نفود کرد .....

_تولدمو به خودم تبریک گفتم چون با یه سال اضافه شدن به سنم کارایی کردم که بهشون افتخار میکنم ...شاید از نظر دیگران کوچیک باشه ولی برای خودم اونقدر مهم هستن که به خودم تولدمو تبریک بگم و همراه باهاش لبخندی به خودم هدیه بدم .....




مریم **
۱۹ خرداد ۹۸ ، ۰۳:۳۲ ۳ نظر

یاد خرداد سال گذشته افتادم .... من قدرت نمایی میکردم  .... مخاطب این قدرت نمایی خودم بودم ، نشون بدم وقتی برای اولین بار بدون دخالت کسی برای زندگیم تصمیم گرفتم میتونم ..... 

دادگاه رفتنام با کلید خوردن نیمه اول پژوهشم و به اوج رسیدنش و ترم آخر بودنم  همشون تو همین ماه بود .....دادگاه ،اداره بهزیستی برای مجوز،اداره آموزش و پرورش برای رفتن به مدارس ، رفتن به مراکز توانبخشی برای گرفتن چند تا نمونه بیشتر ،هماهنگ کردن بچه ها و در آخر دردسرای ترم آخر دانشگاه...

پارسال خرداد ماه شاید کارهاش خاص بنظر نیاد ولی چیزی که برام خاصش کرده که باعث شده از پریشب تا حالا مرورش کنم ،فشاری بود که تحمل میکردم و بدتر اینکه برای قوی نشون دادن خودم تصمیم گرفته بودم خنثی باشم و کارای عادیمو پیش ببرم شاید یکی از دلایلی که پژوهشمو به دو نیمه تبدیل کردم همین مسئله بود....

ولی هیچوقت یادم نمیره وقتی تنها برای کارام میرفتم  وقتی از اداره ای میزدم بیرون دنبال چیزی میگشتم فقط دستمو بهش بند کنم تا نیفتم ،هیچوقت این صحنه ها و عجزی که خودبخود ازم بیرون میزد رو نمیتونم فراموش کنم.....

پی.نوشت: الان که بهش فکر میکنم می فهمم کار خوبی کردم برای اولین تصمیم زندگیم این شوی قدرتو برای خودم راه انداختم ، قدرتی که اسمش قدرته ولی درون مایه اش مقاومت و فراموشیه ....




مریم **
۰۲ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۱۹ ۲ نظر