** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۲ مطلب با موضوع «کافه سبز +رامین آباد+کافه ژوآن» ثبت شده است

*بخدا فقط من فرار میکردم،الی بیشعور وقتی یه وقتایی رو پیاده میرفتیم بخاطر اینکه هیجان خونش بره بالا ،زنگ دره خونه ها رو میزد فرار میکرد ،ماهم برای اینکه گیر نیفتیم مثل اسب ،چهار نعل میدویدیم...


*واقعیت اینه نخورد مجبور شدم روش  آب بریزم ، اگه شما بودین وقتی کسی وسط پر رفت و آمدترین ساختمون دانشکده یه شیشه آب معدنی  روتون میریخت چیکار میکردین؟؟.... من میخواستم خیلی خانومانه در خلوت ترین جای ممکن به کمک علی آقا(صاحب کافه رستوران جلوی دانشگاه) با خوردن یه نوشابه فلفلی تلافی کنم ، نخورد مجبور شدم گردنشو بگیرم آبو روش خالی کنم،باور کنین منم راضی نبودم مقعنه اش خیس بشه و اونطور بچسبه به کله اش....


*بخدا اون استاد جای بابام بود و خیلی براش احترام قائلم با اینکه استاد بچه های مهندسی بود ... ما گاهی وقتا برای وقت گذرونی سرکلاس زرا حاضر میشدیم و از قضا اون ساعت با ایشون فقط کلاس داشت... اون روز فقط حال کلاس نداشتیم، رفتیم دم در کلاس از شیشه کوچیک در به زرا اشاره میکردیم بیاد بیرون ،بعداز یه رب خانم بدون کیف اومد بیرون...قرار شد کلاسشو بپیچونه بیاد ولی خانم خنگ بدون کیف اومد ،چهار نفری پشت در ایستادیم برای گرفتن کیف،قرار شد باهم دیگه اقدام کنیم ، تا گفتیم حالا... یکی دستگیره  رو گرفت در و باز کرد همون پشت در مثل برگه کاغذ چسبید دوتای دیگه به چپ و راست فرار کردن فقط من جلوی در موندم تا سرمو اوردم بالا حدود بیست نفر نشسته و یه نفر ایستاده داشتن نگام میکردن،مجبور شدم منم به سمت چپ فرار کنم چون واقعا امادگی  نداشتم... ولی برا بار دوم که درو باز کردیم رفتم داخل معذرت خواهی کردم و کیفو گرفتم.... بعدها شنیدیم این استاد گرامی گفتن که اینا بامن شوخی دارن یا با شما(دانشجوهای حاضر درکلاس) از اون موقع تا فارغ التحصیلی با پررویی تمام اوقات بیکاری میرفتیم سرکلاسشون ،بجای اینکه خودشون از حضور ما ناراحت باشن دانشجوها ناراحت میشدن،به قول خودشون خیلی هم ما جوون و پرشوریم... هرموقع هم مارو می بینن سرتکون میدنو میخندن ،واقعیتش اولا خجالت میکشیدیم ولی بعدها ،حتی تا بعدازفارغ التحصیلی که برای تحویل مدرک رفتیم، ماهم مثل خودشون با سه تا سر عکس العمل نشون میدیم ،فقط این قضیه نبود ما خیلی سرکلاسشون اذیتشون میکردیم .طلب بخشش نمیکنم چون میدونم مارو بخشیدن...


پی .نوشت: واقعا دانشگاه خوب بود دلم براش تنگ شده...هرچقدر خاطره بسازیم خاطرات اون زمانو کمرنگ نمیکنه....

در پس.پی.نوشت: چندتا خاطره ای که یادم اومد، البته بیشتر شیطنت بود تا خاطره




مریم **
۲۶ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۵۰ ۴ نظر

واقعیت اینه من در طول مدت سه سال و نیم که دانشگاه میرفتم دوبار اکیپ تشکیل دادم ، یک اکیپ دوسال اول دانشگاه با سه عضو اصلی و nعضو متغیر.اکیپ یک سالو نیم دوم با سه عضو اصلی و nعضو متغیر.(nعضو :یعنی هرکی که باهاش حال میکردیم میتونست تو جمع ما حضور داشته باشه )،که به واسطه ی من دوستای دوره ی دبیرستانم با دوستای زمان باهم آشنا میشدن و ما هرگونه حرکتی انجام میدادیم....

از اسم گذاری روی مکان های مختلف دانشگاه گرفته که کار کوچیکمون بود تا خواستگاری و .... 

با بچه ها نظر میدادیم باهم مشورت میکردیم،قطعی میشد اجرا می کردیم....

((خواستگاری ))

خواستگاری یه امر طبیعیه ولی وقتی دوستای یه دختر اقدام به خواستگاری کردن از پسری بکنن ،یه خرده در جامعه جا نیافتاده...

ماجرا از اون جایی شروع میشه که یکی از دوستان صمیمی من از اکیپ دوسال اول ،عاشق یه پسری میشه از دانشکده مهندسی...

یه مدت محل قرارگذاشتن ما جلوی دانشکده مهندسی بود. وقتی هرکدوم دیر میکردیم اونی که زود می اومد جلوی دانشکده مهندسی منتظر می موند...

این دوست ما چند بار زودتر از ما میرسید،چند روز گذشت دیدیم نه بابا این زود اومدنه خیلی زیاد شده ...یه روز دانشگاه رسیدم دیدم هنوز همون جاست. ازش پرسیدم م* چرا اینقدر زود میای ؟خسته نمیشی خری مگه بهت نگفتم دیرتر میام...

گفت مریم جلوی دیدشو نگیر!!!

گفتم کیو میگی باتو دارم حرف میزنما...

گفت بیا بشین برات تعریف کنم . اون پسره رو می بینی اونجا نشسته چندوقتیه که من اینجا میشینم اونم میاد روبروی من میشینه... گفتم: بابا توهم نزن بیا بریم سرکلاس دیر مون شد...

یه مدت گذشت دیدیم  نه این ول کن قضیه نیست ،کارمون شده بود هرموقع باهم بودیم همون جا منتظر می موندیم تا این دوتا همدیگرو دید بزنن... بعداز یه هفته  اسم وفامیل و رشته و سن پسره رو درآوردیم... هرچند برای دوست ما همون فیک احسان بود.(فیک :هرکسی که ما می دیدیم شبیه شخصی بود که از قبل میشناختیم میشد فیک اون شخص حالا اسمش هرچی که بود،احسان یکی از اقوام م*بود)

دو سه ماه گذشت...

یه روز با بچه ها نشسته بودیم بچه ها گفتن مریم این م *داره خودشو نابود میکنه ها... عاشق پسره شده چیکار کنیم ،پسره هم که هیچ تکونی به خودش نمیده...بیاین یه کار کنیم... اون روز م*کلاس داشت ماهم مثل همیشه که کلاس نداشتیم کافه سبز نشسته بودیم تا کلاسمون شروع شه... اون روز یکی از بچه ها ی اعضا فرعی پیشمون بود ،این گل دختر ما با پسری بودکه خودش بهش درخواست دوستی داده بود. اینقدر رفت و اومد که پسره قبولش کرد فکر کنم همین روزا عروسی کنن، گفت بچه ها بیاین ما بریم خودمون به پسره بگیم اگه م*دوس داره بیاد جلو بهش بگه...طبق معمول نظر داده شد مشورت صورت گرفت قطعی شد رفت برای اجرا...

من و دیگر عضو اصلی و گل دخترمون قرار شد تا کلاس م*تموم شه با پسره صحبت کنیم....

گل دخترمون رفت جلو گفت آقای و* میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم اول تعجب کرد بعدش گفت بفرمایید امری داشتین ... آوردش پیش ما.... شروع کردیم صحبت کردن گفتیم آقای و*شما از دوست ما خوشتون میاد؟ اگه خوشتون میاد شما بگین ماهم ازتون حمایت میکنیم !!!( گفتیم مارو میشناسه دیگه ،چون بیشتر وقتا که اونجا بهم زل میزدن ماحضور داشتیم)

گفت دوست شما کیه؟گفتیم دوست مارو نمیشناسین گفت نه ازکجا بشناسم ؟

حالا ما از پسره بیچاره طلبکاربودیم،عکسشو نشون دادیم ،ابعاد دوستمو رسم کردیم ...

گفت نه بخدا نمی شناسیم...

خلاصه از اون آقا معذرت خواهی کردیمو اونم رفت...

به م*گفتیم. چشمتون روز بد نبینه جوری گریه میکرد انگار پسره شوهرش بوده داره انکار میکنه ....


پی .نوشت:هیچ وقت برای دوستتون خواستگاری نرین... شکست عشقی بخوره ،با گریه اشو، قیافه ی مغمومش بیچاره اتون میکنه ...هرچند قبلش داشت خودشو بیچاره میکرد با دوست داشتن کسی که هیچ شناختی ازش نداشت،اینطوری حداقل وضعیتش مشخص بود...


 



مریم **
۱۵ دی ۹۷ ، ۲۳:۱۶ ۲ نظر