** مریم

Lead an aimless life

** مریم

Lead an aimless life

** مریم

زندگی دخترانه هایم را به یغما برد...
مرا همچون قاصدکی بی هدف ، بی مقصد به دست باد سپرد...
و به نظاره نشست...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

سه ماه میشد هیچ چیزی برای نوشتن نداشتم،خیلی اوقات دفترچه امو باز میکردم هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید، برای همین ترس از اینکه وبلاگ بزنم و نتونم متنی بنویسم اذیتم میکرد. بعداز این مدت متن پایین باعث شد بتونم ترسمو ازبین ببرم. شاید متنم دلنشین نباشه ولی حال الانمو توصیف میکنه. 

پایان مسیر خاکستری ،آغاز مسیر سفید......

نزدیک به سه ماهه حرفی برای خودم یا کسایی که بعدها این دفترچه رو میخونن ندارم ،نه نصیحتی که راهگشا باشه یا اینکه از اشتباه کردن نجات بده!!!😊
نزدیک به سه ماه مسیر سفید باز شده و من دارم در آرامش مطلق غرق میشم.
حال این روزهای من مثل دیالوگ یکی از سکانس های ساکن طبقه وسط که می گفت:((آزاد و رها همچون ذرات معلق در هوا)) اگه دیالوگ غلط بود گوشزد کنین .چون من برحسب حالم نوشتمش:))))
تاحالا شده یه درد جسمی داشته باشین که دردش بیش از اندازه عذابتون بده؟؟
بعداز اینکه اون درد از بین میره چه احساسی دارین؟؟
حال الان من دقیقا مثل زمانیه که اون درد عذاب آور ازبین رفته!!
 آرامش مطلق، بعداز چهارسال آرامشی که با تمام وجود دارم احساس میکنم . انگار تمام سلول های بدنم حس رهایی دارن.
انگار دارم تویه دنیای دیگه نفس میکشم،دوران درد و نقاهت رو گذروندم ،الان به زندگی که یه پله از عادی بالاتره برگشتم.

الان استرس روزمره امو دوس دارم.

دغدغه امو سر نماز که سجده آخر حتما این جمله رو به خدا یادآوری کنم(یا لطیف اِرحَم عَبدِکَ ضَعیف). 

زمانی که این جمله رو میگم مثل اینکه از رودی به اقیانوسی سرازیر میشم.

انگار جسم سبکی شدم که روی سطح اقیانوس با چشم بسته رهاشدم. 
یا اینکه وسط یه جنگل سرسبز اونقدر فریاد کشیدم تا دردای این مدت خالی شده.
آرامش الانمو دوس دارم،الان که چشمامو می بندم یا دارم تو بیابون میدوم به صورتی که هرکدوم از پاهام،دستام، بدنم از وفور شادی دوس دارن به سمتی برن و من حتی تو خیال اون احساس جداشدن دست و پا از محل اتصال ،خالی شدن فضای بینشون رو حس میکنم مثل زمانی که پاها و دست ها بی هوا کشیده میشن.
یا اینکه دارم روی سطح اقیانوس ویتامین D دریافت میکنم و از سوختن پوستم لذت می برم. 
یا اینکه دارم تو باغ گل فقط رنگ می بینم:))))
مریم **
۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۴ ۳ نظر

یه مدته قفسه سینه ات سنگین شده...

میدونی چیه!!! نه اینکه ندونی از همونایی که تو قفسه سینه یه جایی نزدیک به قلب جمع میشه تا پشت چشم میاد، چشمو قرمز میکنه ولی تا میاد که از چشم سُر بخوره بیاد پایین رو گونه هات راه پیداکنه با یه نفس عمیق ،با یه پلک زدن طولانی پشت همون پلکا اصلا پشت همون چشم نگهش میداری.باز دوباره میره میشینه توهمون جای قبلی یعنی تو قفسه سینه همون جایی که به قلب نزدیکه...انگار سنگینی همون اشک های سُر نخورده است... 

دقت کردی بعضی وقتا حرکت میکنه میاد دقیقا وسط قفسه سینه باعث میشه اشتهات کورشه

☆پذیرای شنیدنی هایی که نزدیکان نمی شنوند هستم، همون سکوت هایی که تو چشماتون  بی صدا ناله می کنن☆

مریم **
۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۳:۵۶ ۱ نظر